اشاره
زمان پيچيدگيِ خيلي پچيدگي ها را حل مي كند و ما فكر مي كنيم آن چيز پيچيده ديگر پيچيده نيست!
پيچيدگي چيست؟ معمولا آنچه كه از نُرم طبيعي و از پيش تعريف شده ذهن ما خارج باشد پيچيده به نظر مي رسد، در حاليكه ممكن است اينطور نباشد.
هيچ چيز قطعي اي و جود ندارد
اهميت ندارد که چه ترکيب پيچيده اي از تغييرات باعث مي شوند يک شرايط بحراني به نظر برسد بلكه بسادگي با افزايش ميزان ظرفيت پذيرش تغييرات مي توان اصلا با آن به صورت يك بحران برخورد نكرد. در واقع اين افزايش ظرفيت بستگي به feedback يا بازخوردي دارد كه ما براي نرم فكريمان تامين مي كنيم.
در واقع مي خواهم بگويم اگر يك متن طبق شكل هاي از پيش تعريف شده قبلي قابل پيش بيني باشد و طبق قانون سيبرنتيك ما با هيچ اتفاق خارج از روال طبيعي مواجه نشويم و دورنمائي از همه جريانات موجود در متن در مغزمان شكل گرفته باشد ، در نتيجه با هيچ رويكرد زيبائي شناختي جديدي روبه رو نخواهيم شد و اين از هيجان اثر و در نتيجه لذت ناشي از آن خواهد كاست و در اين روال طبيعي احتمالا اتفاق تازه اي كه منجر به توليد متني شاعرانه شود بعيد به نظر مي رسد.
اول از همه بايد بپذيريم که هيچگاه قادر نخواهيم بود رفتار يك متن را بطور کامل کنترل يا پيش بيني کنيم . چراكه متن عليرغم اينكه اتفاق افتاده است و شكل گرفته در واقع امكانات بالقوه اي ست نزد مخاطب تا آن را به فعليت برساند.
دقيقا اين را مي پذيرم كه متن در چرخه توليد به خوانش هاي متعددي مي رسد كه در كنار متن اوليه خوانش هاي بعدي نيز قابل قرائت و خوانش هستند . ليکن اگر فعاليت هايمان را با شرايط جديد تطبيق دهيم مي توانيم با حوادث غير منتظره کنار بياييم يعني ارتقاء تعاريف از قبل پذيرفته به جاي معناي مستقيم در متن و يا تقليل آن در حدي كه به فهم مخاطبين عادي نزديك شود بدون اينكه مناسبت تازه اي را خلق كند ( اين يعني فرو كاستن متن ) .
و باز بر اين نكته تاكيد مي كنم كه شعر امروز به قيمت از دست دادن مخاطبين انبوه خود جريان تازه اي را در ادبيات پيش گرفته است.
متن به مناسبات قطعي يا قابل پيش بيني نياز ندارد و آنچه عادت زدائي و آشنائي زدائي و يا پديده هاي ديگر نظري گفته مي شود امروزه تنها در زبان رخ مي دهد با توجه به اينكه مدرنيته عادت مواجه شدن با هر چيز قابل پيش بيني اي را به انديشه مان تزريق كرده و تماما به نفي سنت و تقابل با آن همت دارد به گمانم تجديد نظر در اين ديدگاه توانست پتانسيل هاي شعر امروز را بارورتر نمايد .
اما يك سيستم پيچيده، ترکيبي از تمايزها و پيوستگي هاست. ترکيبي پايدار از حالت هاي متناقض با مناسبات جديد که تعاملات بين آنها به شکلي تر کيب نسبتا پايداري را تشكيل مي دهد.
در واقع مي توانيم بگوئيم كاركرد اين چنين متن هائي بر بقاي مبتني بر تكثر استوار است و خودسازمان ياب هستند. در واقع با ايجاد برخي از قوانين نانوشته خود را به سمت سازمان يابي، پايداري و در نهايت به تكثر و البته تعليق سوق مي دهند و اين با تفكر قطعي و تحميلي كه به عادتي كسل كننده بدل شده است منافات دارد.
خود سازمان يابي را بنا به تعريفش نمي توان به اجزاي مستقل تقليل داد زيرا از بطن تعاملات آن بر مي آيد . پس خود سازمان يابي نه تنها اجازه اتفاقي بودن و نا معلومي بودن را مي دهد بلکه حتي بر پايه آن استوار است . مي توان اضافه كرد اگر چه شكل بيروني اتفاق تداعي شده است اما با ارجاع به متن متوجه تحول يافتگي آن نيز مي شويم كه گويا با چيز پيچيده اي رو به رو شده ايم در حاليكه با يك رويكردي جديد روبه رو هستيم. بگذاريد مثالي بزنم:
اشاره به اسطوره اي از دل تاريخ كه براي مخاطب شخصيتي كاملا شناخته شده و ظاهرا بدون هيچگونه ابهامي است در متون امروزي با رفتاري كه به اقتضاي روابط جديد شكل مي گيرد درگير مناسبات تازه اي مي شود و در نگاه اول اينگونه وانمود مي گردد كه اسطوره ها و قهرمانان افسانه اي آنقدر دور و دست نيافتني اند كه فقط به آرزوئي در رفتار« اين هماني » قابل بازنمائي هستند اما مي بيبنيم به سادگي متكثر شده و ايفاي نقشي تازه مي كنند. من اين را نه پيچيدگي بلكه احضار آن براي حضور در مناسبات جديد قلمداد مي كنم و در واقع اين تكنيك با برهم زدن زمان از خطي شدن اثر جلوگيري كرده و به ارتقاء آن كمك مي نمايد.
هر چه نوسانات يك متن بيشتر باشد سريعتر به يک حالت جاذب مي رسد و حالت جاذب نهايي پايدار تر است . اين قاعده «نظم از پي اختلال» ناميده مي شود . متن هائي طبيعي به نظر مي رسند كه روي لبه آشوب شکل مي گيرند ، در آن گوناگوني کافي وجود دارد تا سيستم را خلاق و انعطاف پذير سازد، ولي به حدي نيست که آن را کاملا دچار اضمحلال كند.
خود سازمان يابي يک فر آيند غير خطي است كه نه تنها تمايزات را حفظ نمي کند حتي آنها را در سطح بالاتر با پيوستن اجزا در همکاري جديد خلق و نابود کند و فرآيندي را خلق مي كند که خواص جديدي دارد.که آنرا به شکل " تفاوتي که تفاوت مي آفريند" تعريف کرده اند.
به هرحال آنچه امروزه مورد ترديد است شكل معما گونگي است چرا كه اثر را از تاويل به سمت حل و پايان دادن به عمر آن پيش مي برد ، پيچيدگي مورد نظر ما معما گونگي نيست بلكه خارج شدن از نرم طبيعي و قابل پيش بيني ، لايه مندي اثر و نهايتا تاويل پذيري آن است .
« كمي به اشتباه خود ايمان دارم »
شما نبوديد ! من ساعت هاست به مچ دستم نگاه مي كنم و عقربه ها از اين برج بالا كشيدند . فكر مي كنم يك بهانه ي رمانتيك «جز جيگر گرفته » چنگولم زده باشد .

جا خورده سقف زير دستم انگار نه انگار
باران دارد از زمين مي زند به ابر
تا آسمان كش بيايد
لاي نفس خودم بنشين !
اصلا بيا قد بگير!
آوار تا گلو بيشتر كه راه ندارم...
دارد ؟
همين نفس ، كه لاي دندانم گير كرده!
شاهد.
بعد حواست را از اين پرتگاه ببند
اصلا بيا قد بگير!
به انگشتي كه بو گرفته
تا دهاني كه تـلـنگر مي زند
به چشمي كه بچگي مي كندچطور ؟
پرتش كنم لاي خنده هاي تو ؟ / اصلا بيا قد بگير!
ايـــن هوا مانده تا به پيشانيت.... ببوسم؟
فكر مي كني با رَ حِم مي شود مادر نبود ـــ بي رَحم!؟
آبستن حرف هائي كه پس انداخته ام
جا مدادي امِ دلواپس ِ گاه به گاهت را لنگ مانده است.
هنوز نمي خواهم از پيله بزنم به سنجاقـك هائي كه خشكم زد.
اسم من همين كه يادت برود كافي ست تا پشتم نلرزد.
چقدر بهانه ات را بگيرم خوب است؟ ساعت هاي زيادي گذشته تا ديوار
اينجا هيچ كس خواب هايت را مميزي نكرد ، من از منتشر شدن مي ترسم!
دروغ چرا؟ من كه خوابم نمي برد گفتي بزرگ شده ام.
اصلا بيا قد بگير! / بيا – آها ااااا... همين جا ! / ببين دستم به آن طرف خزر مي رسد
اما از دست هاي جا مانده ات – مانده ام. / مانده ام كه پشيزي از اين جيب در برود
بگذار اين علف پاهايم را بچرد ـــ شما كه دودش مي كنيد! با شمام ... شما
من از چرا چرا چرا هاي اين گله در عجبم كه چرا چرا چرا...
نمك گير زخمي كه يخ استخوان بتركاندم
دامنت براي اين آتش كوتاه است كه تا به تاريكي راهي نيست / اصلا بيا قد بگير!
مثل اينكه تا شب اگر ادامه دهيم هم به جايي نمي رسيم ، لااقل تا يك آبادي ...
يك آبادي مي فهمي ؟
آخرين بار كه دكمه ي پيراهنم را دوختي از ترسي كه روي لبم لرزيد خوابيدم.
دارم فكر مي كنم كه قد گرفتيم اما هنوز تو بزرگ نشدي كه بفهمي هر دايره عمر، درختي است كه براي بالا رفتن اش پاهايمان كافي نيست.
***

