تبليغاتX
اراده گریز از شعر
آهی از سر دلتنگی
Home Email Archive Designer

 

دنيا پر از آدمك هاي چوبي ست ... درحالي كه دروغ مي گويند دماغشان دراز نمي شود.

 

سفالينه كشف شده در كوه هاي مارليك - گيلان

 

 

***

پنبه ام را بزن!

توبه ام تا مرگ از اين  چهار قدم پـيـش تر كه نمي رسد.

اين پل براي مردن جاي بلندي ست : ببين  (      )

بيشتر از اين كه زمين نمي مانم.... مي مانم؟

جاذبه ام را بخشيدم به 16 ساله  دختري كه مي خواهد از خوارزمي بكشد بالا.

هر چه چوب است پاي اين آسياب بر باد رفته      چرخ بكش!

دن كيشوت هنوز به شيشه نخورده  تـَوهُم از سبيلش مي كشد بالا كه چه؟

مي خواهم از همين جا بدوم تا يقه ي تو ... دگمه اش را خودم دوختم نه؟

چه فرق مي كند گردنت از اين باريكتر يا مو به پاي گردن ... لُنگ بيانداز!

درست همين نقطه را فشار مي دهم .... آسمان توي آستين مي خزي كه چه؟

اين مار زوزه اش هم دربيايد ترسي ندارم  از دست هاي تو ــــ ( اززز دسسسست تو! )

بگذار اين شيرواني به آخرين ايستادنم بخندد

حتي اگر آتش از پيرهنت كور بشود ... نمي سوزم.

سُر مي خورم تا دامن بتكانم از كوتاهي سري كه به تيغ  نمي كشند.

مي خواهم از اين قيافه چشم ببندي از شانه اي كه سرازير مي شود تا كفشم . 

موج مي زند خون از خوني كه در رگ هاي ديگرانم جاري ست

تا  آسمان اگر تف بياندازي حتي

بر مي گردم به صورتي كه چشم بسته خودش را نبيند ...

ناقـل ژن هاي شما نيستم مگر جايي از همين كه فرض ميكني 

اين داستان ِ اولين سلام بود وقتي مثل مرد همسايه ازكنارم گذشتي

بس كن مرد! نمي خواهم يا نخواستم چيزي از جاي اولين سلام نزديك گوشم ايستاده باشد

 تا صدقه قربوني يك لبخند .... تو چي گفتي ؟

«گفتم غم تو دارم» / حافظ نگفت چيزي؟/ در هركجا كه باشي / در جان من عزيزي

گفتم نيايشم باش /  مقصود خواهشم باش / در لاي دنده هايم / پژمرد خنده هايم

چيز كوچكي است اما همراه موهايت قد مي كشند همانطور كه من مي ريزم

چگونه بعد از خنده هائي كه مي كنيم ديگر با گريه هايمان كسي گريه نمي كند؟

رجز مي خواني يادت برود دولا شده اي شتر به پاي  اين  دَر خوابش ببرد؟

من كه هستم،  ديوارش روي شانه ي من قد مي گيرد، كوتاه نباشد.

از دغدغه هايم در برو!

خوابم را از پشت ديوارهاي بسته ديده اند... ديدي؟

براي موش دواندن كه ديوار نمي خواهي باشم.

از روي دستِ باران مي نويسم ... باش!

  

... وديگر هيچ !!!!

*****************************************

 

باران سپيد: حوزه ارتعاش كانون چند  اتفاقي و درگيري هاي درون متن است .

 

اگر بنا باشد شعري در حوزه ي  ارتعاش  تعريف شود اولين نقطه مورد نظر كشف كانون هاي مختلفي ست كه در جاي جاي متن امواجي را ايجاد مي كند كه دامنه اين امواج در سطح شعر گسترش يافته سبب تكثير و تشديد  و گاه تحليل هم مي شوند. خوب است بدانيم كه كانون هاي ارتعاش  مجموعه اتفاقاتي هستند كه در جاي جاي اثر شكل مي گيرد نه موضوعاتي كه گاها به نظر مي رسد در هر موتيف ( انگار ) مطرح مي شود.

در واقع اين كانون ها هستند كه سبب ايجاد بسترهاي مختلف در سطح متن مي شوند و در نهايت ِ تداخل ِ امواج ِ ناشي از اين كانون ها ، مخاطب – مولف به كشف اين بسترها و لذت ناشي از اين مكاشفه مي رسد .

درنتيجه وقتي تعداد كانون ها در يك متن افزايش يافت  كار دشوارتر به نظر مي رسد چون مسلما از تداخل و ارتعاش ناشي از آنها با حجم وسيعي از نوسانات و بسامدهاي مختلف مواجه ايم كه به پيچيدگي و لايه مندي بيشتر مي رسد ولي اين به معني عدم امكان نيست.

مسلما اينجا حضور زبان بيشتر از هر زمان ديگري  نقش مي گيرد چون اين كلمات هستند كه  در چيدماني متفاوت و نو، سازنده و مصالح واقعي آفرينش كانون ها هستند و در واقع نقش رسانش را به عهده مي گيرند.

ناگفته نماند  گاهي كانون هاي ايجاد شده آنقدر در تداخل با هم مرتعش مي شوند كه خود زمينه ي ايجاد يك كانون جديد مي گردند.

ياد آوري اين نكته بي مناسبت نيست كه  ارتعاش را نبايد  فقط در سطح آب مورد قياس قرار داد بلكه  ارتعاشات صوتي مقوله ملموس تري براي اين وضع هستند. ( مثلا اگر اصوات در يك چوب ارتعاش ايجاد كنند كمتر انتقال امواج صورت مي گيرد تا در يك فلز. ) در حاليكه در اينجا ارتعاش در محور صدا مورد نظر است و به مراتب قدرت انتفال آن بيشتر مي شود . هم به تخريب سطح موجود و هم به ايجاد لايه اي در سطح مي انجامد.

( از كاربرد همين تكنيك در ترميم زخمهاي جراحي حرفي نمي زنم كه شايد از ادبيت فاصله بگيريم )

 

چيزي كه در هر ارتعاشي قابل توجه است دامنه اين ارتعاشات است. مثلا اگر به صداهاي اركستري كه يك سمفوني را اجرا مي كند گوش كنيم مي بينيم كه اين صداها از به هم پيوستگي صداهاي مختلف كه از كانون هاي متفاوتي در سازهاي متفاوت ايجاد شده اند شكل گرفته و در كنار هم يك موسيقي دلنواز _ نه براي همه  البته _ را ايجاد مي نمايد. در واقع از ارتعاش ناشي از تارها در سازهاي زهي و پرده ها در سازه هاي كوبه اي و... ما مي توانيم به يك هارموني مشخصي برسيم بدون اينكه هيچكدام از اين سازها رابطه اي با هم داشته باشند يا باهم در تماس باشند. تنها از كنار هم نشستن نت ها نتيجه مطلوب حاصل شده است. اما چرا اين موسيقي را افراد بيرون از تالار نمي شنوند ؟ چون دامنه و برد اين ارتعاشات به فراخور قدرتشان ، معين و محدود است.

مثلا شما هيچوقت نمي توانيد صداي هواپيمائي را كه در آسمان شهري ديگر پرواز مي كند بشنويد چون دامنه ارتعاشات صوتي آن به تحليل رفته كم كم از بين مي رود.

حالا بر مي گرديم به متن ... وقتي كانون هاي متعدد در متن در تداخل به هم قرار مي گيرند سبب تشديد ارتعاشات شده و اين ارتعاش تمام متن را تحت شعاع خود قرار مي دهد. اما اگر تعداد كانون ها كم و يا كيفيت ضربه اي كه هر كانون ايجاد مي كند مطلوب نباشد قدرت اين ارتعاش در چند نوسان كوتاه محو شده و همين جاست كه قوت و ضعف اشعار ارتعاشي ( مقصود همان اتفاقات درون متن است ) نمايان مي گردد. در واقع ايجاد عناصر زباني كه در چيدماتي قدرتمند همراه شاعر بروز مي كند در ايجاد اين كانون ها و قدرت بخشيدن به متن موثر است. اين به جهتي با چند مركزي نگاه هاي گذشته متفاوت است كه كانون را اتفاق تعيين مي كند و اتفاق باعث صدا مي شود و صدا  پرتو شنيداري يك گفتمان است . مي بينيم كه تمامت آن در يك جنبه بينامتنيت با اتفاقات متعدد در حوزه اي پيوند مي خورند كه ارتعاش نام گرفت.

در اين نوع آثار معناي از پيش ساخته شده وجود ندارد بلكه كنش بين كلمات در بستر زبانيت اثر به آفرينش معنا ي احتمالي  در نزد مخاطب منجر مي شود . هيچ يك از عناصر شعري در اولويت نبوده ، بر ديگري برتري ندارند كه همه ي آنها در تداخل امواج به استحاله مي رسند و سرانجام در خاتمه ي كار مخاطب – مولف با يك پديده منفك و در عين حال منسجم مواجه مي شود. توانايي و دايره واژگاني و گستره لرزه ها در ساختمان اثر به پيشبرد متن كمك مي كند و اين امر طبيعي است كه اتفاقات بين آثار داراي فرازو نشيب غير قابل كتمان باشد .

در هرمنوتيك مدرن  گفته مي شود : "واقعيت درست همان چيزي است كه  وجود ندارد، فقط تاويل ها وجود دارند ما نمي توانيم هيچ واقعيتي را در خود بنياد نهيم. ما يك واژه را در آنجا قرار مي دهيم كه ناداني مان آغاز مي شود، جائي كه ديگر آنسوتر را نمي توانيم ببينيم. اين ها چه بسا افق شناخت ما باشد ولي حقيقت نيست. "

پس كشف آثاري از اين دست پايان تاويل آنها و در واقع پرده برداري از رموز آنها نيست كه در اينگونه متن ها هيچ چيز به معني حقيقت صرف وجود ندارد و اين يعني كشمكش با اثري كه در نهايت حتي خودمان را در مقابل خودمان قرار نمي دهد. و ....

اين را هم يادآوري مي كنم كه منابع و ماخذ موجود نشان دهنده اين است كه چنين بحث هائي به صورت پراكنده از گذشته هم داراي سابقه است . اما آنچه شعرهاي حوزه ارتعاش را از آن متمايز مي كند عدم وابستگي محض آن به تئوري هاي بيروني ست . بلكه متن در تلاش است تا بيناد انتقادي خود را به گونه اي متفاوت هيجان انگيزتر و درگير با عناصر درون متن شكل دهد. البته بي نقص هم نيست و بسيار ي از نقدهاي دوستان نيز به آن وارد است ولي پيشنهاد من اين است كه با متر و معيارهاي پذيرفته خودشان نسنجند بلكه اجازه دهند متن خود اين مناسبات را ترسيم نمايد .

 

 

 

 

 

لينك مطلب | پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 1:56 قبل از ظهر / باران سپید |

Home | Email | Archive | Designer