به دوستانم در انجمن ادبي رودسر و چهارسالگی هائی که جا ماند.
از آسمان داشت خراب مي شد
در هواي پريدني كه بالـَش به زير خوابم سُر نمي خورْد
در هواي پريدني كه بالـِش، به زير خوابم سَر نمي خورَد
كلمه به كلمه از پشت دهانت ريختم توي خودم
اين چاشني به درد ِ مرهم نمی رسد
حالا هي سر تكان بده !
از اين دنده ها نرم تر؟! كوري چشم هايت مسري ست!
اين آخرين نشانه از چراغ را فوت كن مادر!
صد سال سياه به خانه نرسانديَم كه نرسيده ام
( همینجوری بدون عنوان نرسیدنی ام شاید! )
سر به سرم نگذار . . . دندان شيري خجالت ندارد - كهكشان توي دلم آب كن!
اين كف، تا ايستگاه آخر از هر دستي خالي ست
(اين روزها بنزين، همه رو رفيق نيمه راه مي كنه ، نامرد!)
بر مي گردم به عادت خانه اي كه حرف نداشت ـ حرف بزن!
عادت كرده بودم به كودكي كه كودك نبود
عادت داشتم به كودكي كه من نبودم
عادت نمي كنم به من اي كه مي خواهد كودك نباشد
باور كن . . . من فقط يك زنم!
اهل همين حرف ها كه تپه هايي در آورده اند
تقصير كسي نیست يكي بلند تر از ديگري ديگريست دیگر
چقدر دلم توي اين ديوار ديوار بكشد خوب است؟ ها؟
انگشتم توي خزر گرفته از موهايت نپرس
چرا هميشه اين زمستان 4 ساله است دختر؟
از تهِ تهِ خوابی که هنوز ندیده ای چیزی می خواهد سر بزند
شعله بکشد / یا نکشیده بسوزاند
از خاکسترم فقط تو مانده ای ـ فراموشم شو!
باران رمانتیک ترین ابری نیست که با تو آمد ـ عیبی دارد؟
همیشه فکر می کنم چقدر بعد از نفس هایی که نمی کشیم
جای زخم کهنه ای باز تازه تر می شود ـ شد.
باد را چرا مثل فاصله از دور می بینم .
باید کنده شد تا برای رسیدن فرصتی ساخت مگر؟

عید قربان و غدیر و یلدایتان نور باران ...



