تبليغاتX
اراده گریز از شعر
آهی از سر دلتنگی
Home Email Archive Designer


چقدر گرفته ام از دلم .... دلم!
از این ناخن که موهایم را سیخ می کشد
از این انگشت که بندش می کنی به انگشت

از این دست که پای هیچ دستی نمی ایستم
( مرا از این هال در ببرید لطفا! )
این تخت ، خوابم را گذاشته، زیر سرش دارد می پرد
برای هر نفس حرف در می آورد که . . . گوش کن!
باید حساب موریانه را بگذارم پای عقدنامه ای که . . .
( با احتیاط حمل شود، شکستنی !)
از آن خانه تا این ، یک کو چه مانده ، از تو خبری نیست
نشستن بر این محمل؟ ناز ندارم
اصلا ندیده اش بگیرم چطور است؟ ( بهتر!)
می خواهم دلم را ببندم به این جا لباسی
تا دنیا دنیا نیست در پیراهن خالی تو برقصم
زخم هایم را نمک بزن ، نگندم.
انفرادی هم برای خودش سلولی ست – نیست؟

ساطور بر استخوان و رادیو به گوشم آویزان!
من از این دراز گوش ها زیاد شنیده ام، آقا!
( بیا از این موتیف بزنیم بیرون، بنزین هم نمی سوزد!)
آه لیلا ، لیلا ، لیلا  که هم دست همه ی عاشقانه هایم هستی
جنگ را تمام کن، دیگرتر از این آتش            می سوزم.
عبدالسلام که بی پلاک، پوتین ها را دفنش گرفته !
آنقدر نشستم تا تیر از مغز تو پاشید
خون خیابان یک طرفه، گردن تو می ریخت.

سمند ازکدام عروسی بر می گشت،  بر می گشت
7 سال دیرتر هم، این راه به سواری که در باران می آمد – می آمد.
(از سرم بزند تا .....تب کلاسیک گرفتم!)( موافق نیستم )
این چله را گذشت از کمانی که مرز بین ما را به آرش نمی دهد
تا / کم پشت دیوار بپیچد به خودش هی ...هی ...هی !
خم می ریزد به پیشانی یعنی هر چه تلخ تر ، سر خوش تر
دیگر هیچ هوائی به کله ام نمانده تا پر پرواز بمیرد
جز هوای هوایت را دارم – مستم؟
( چرا می خواهی این متن را تمام کنم؟
من که هنوز گرفته از دلم ...)

این کف مو ندارد جانم...
با این خط ها هم طالعی نمی شود کشید.

این شما و این هم قهوه جوش صبح اول

تمثال مبارک هم پیش کش همین شام آخر

تو نفسی که به قطع جیبی کتابم نمی رسید

حتی سرفه ای که . . . سر از کجا که در نمی آورد.

چرا شب را باور کنم؟  وقتی می توانم ازخیابان بگذرم در چراغ.

من که به  خوردنی هایت نخورده ام .... اخراج !

حالا این خیابان را بردار با زنی که من نیستم قسمت کن

از این انگشت که بندش می کنی به انگشت

از این دست که پای هیچ دستی نمی ایستم
( مرا از این هال در ببرید لطفا! )

این انگشتم ، پیش از اشاره،  در خود فرو کرده ام

هدف خودم بود

 انگشت به سمتی که هرطرف باشد کور می زد .

 

 

من پشت این مه ام  . . . پیدام کن.

 

 *****************

 

باران سپید مدتی می رود دنبال ابرهایش بگردد...

 

 آخر این روزها  هوایش ناجور آفتابی ست! 

 

 

« خیلی زود برای جبران لطف هاتون بر می گردم »

 

 

 

لينك مطلب | پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 9:47 قبل از ظهر / باران سپید |

Home | Email | Archive | Designer