تبليغاتX
اراده گریز از شعر

اراده گریز از شعر

 

دهان بر دستی  از گردن آویزان خودم را می کشم!

تا دست ها بالای سر ببرندم – سر ببرند.

هنوز دیر نیست ارزان شود – زنده، زنده  - حراج!

مرده شور سرانگشت هایم را ببرد ، برقصد!

گردن گرفته به گردنت می افتد، از چشم هایش هم- نگاه کن!

یادم آمد از عصر آب نژادم جفتی نداشت انگار که بردارد

یادم آمد که هنوز چیزی با یادم نمی آید که نمی آید.

از این در تا آن رو به رو رد پایت ولم نمی کند، بو می کشد

 یا کش از استخوانم در می رود حتما.

در  می رود ؟

یا اینکه جورابم سر قرار نیامده به گوشم زد: مگر برده ها همیشه خاموشند ؟

                                                           گوشواره ام کو ؟

بیا این چراغ مال تو!

 هر چه مهربان تر، تاریک تر

بی خود گوشم را می کشی مرد- تلقین نمی شود.

بگذار زندانی از تاریکی نترسد

بگذار کربلا یادش نیاید

بگذار از سنگینی سینه اش سیر نشود.

خاک را مشت می کنم ، یادگار روزهائی که برای خودم کسی... نبودم.

کسی که  از این کلمات دارد می زند بیرون، من نیستم.

کنارت می خوابانمت ، روی صلیبی که  سر در می آوری - هی!

حکم می کنی ، توی دلم تییییرررررر ... تا جوخه دیگر، خلاصی ممکن نیست

چقدر خرمگس توی کله ام  وول می خورد ... بیا همین جوری رنگم نکن!

من از مونالیزا که کمتر نیستم

 فقط  از تابلو شدن می ترسم!

 

مسجد امام اصفهان

 

 

 با تشکر از خوانش مهدی کمالی ( بدون عنوان ) به خاطر زحماتش

 

برای بار چندم کار رو خوندم
.
نظر اولم رو ادامه میدم .
وقتی کار رو با منطق گفتگو می خونی تا وقتی که سرسری کاری رو می خونی و رد میشی زمین تا آسمون تفاوت داره . گفتگو و چند صدایی بودن کار باعث در جریان افتادنش میشه و به بیانی دیگه میتونیم بگیم که کار زنده است و داره تولید میکنه . حالا کار رو با جزء جزکردن نفرات درش یه بار دیگه باهم می خونیم :

نفر اول :
(( دهان بر دستی از گردن آویزان خودم را می کشم!

تا دست ها بالای سر ببرندم – سر ببرند.

هنوز دیر نیست ارزان شود – زنده، زنده - حراج!

مرده شور سرانگشت هایم را ببرد ، برقصد!

گردن گرفته به گردنت می افتد، از چشم هایش هم- نگاه کن!

یادم آمد از عصر آب نژادم جفتی نداشت انگار که بردارد

یادم آمد که هنوز چیزی با یادم نمی آید که نمی آید.

از این در تا آن رو به رو رد پایت ولم نمی کند، بو می کشد

یا کش از استخوانم در می رود حتما ))

انگار کسی داره سفره دلشو برات باز میکنه . همش اعتراضه . همش حمله به چیزایی هست که داره مثل خوره زندگی رو می خوره و کسی حتی جرات بیانش رو نداره . و انگار تلنگری به آدم میزنه این حرفا که سر و کله نفر دوم هم از همین تلنگرا پیدا میشه

 

نفر دوم :
(( در می رود ؟ ))

و این نفر دوم که تا حالا در دیالوگ حضور داشته اینجا با بیان این جمله حضور خودش رو اعلام میکنه . که باز نفر اول گفتگو بدن توجه گفتگو رو ادامه میده . اما اینبار با سومین متکلم :


(( (یا اینکه جورابم سر قرار نیامده به گوشم زد ) این همون شخص اوله و
: ( مگر برده ها همیشه خاموشند ؟

گوشواره ام کو ؟)
این دو جمله پرسشی مال متکلم سومه که همون جورابه و جالبش اینجاش که جوراب هم تو کارهای باران به حرف دراومده  
و از اینجا به بعده که نفر چهارم وارد گفتگو میشه :


(( بیا این چراغ مال تو!

هر چه مهربان تر، تاریک تر ))


و انگار این نفر چهارم داره چیزی رو پیشنهاد میده که از دیدمن به کار لطمه زده . تعین تکلیف برای مخاطب _ مولفی که خودش جریان ساز بود و به نوعی بهش خط دادیم .بی اختیار یاد فروغ می افتیم . از سطر بعدی کاملا مشخصه که این دیالوگ یه دیالوگ کاملا زنانه ست . و برداشت من از این دوسطر اینه که میگه ببین تو هم بشو یه فروغ دیگه . نه اینکه شاعر و هنرمند باش بلکه وایستا رو پاهای خودت و مبارزه کن . کاری که فروغ کرد و من همیشه به خاطر این کاراش دوستش داشتم بیشتر از شعرهاش .

اما برگردیم به شعر . باز تو سطر بعدی نفر دوم حضور داره و داره حرف میزنه :
(( بی خود گوشم را می کشی مرد- تلقین نمی شود ))


و اینجا زن بودن نفر دوم کاملا مشخصه اون از همون پرسش اولی که بیان کرد
رفته تو حال و هوای خودش و وارد فضای توهمی خودش شده و گفتگویی رو تو خودش با نفرات دیگه ای انجام میده که ما از صدای گفتگوی اونا فقط چیزی که به زبون نفر دوم این دیالوگ میاد رو داریم
.

 

و تو سه سطر بعدی نفر پنجمی هم وارد میشه و به حرف میاد :

اونم داره راهکار میده و می خواد مرهم بذاره . مثل نفر چهارم :

(( بگذار زندانی از تاریکی نترسد

بگذار کربلا یادش نیاید

بگذار از سنگینی سینه اش سیر نشود ))

انگار همه می خوان نظر بدن و هر کسی قضیه رو از دیدگاه خودش بررسی میکنه .و دوباره همون نفر اول ادامه گفتگو رو میگیره ولی اونو به جایی میکشونه :


(( خاک را مشت می کنم ، یادگار روزهائی که برای خودم کسی... نبودم.

کسی که از این کلمات دارد می زند بیرون، من نیستم.

کنارت می خوابانمت ، روی صلیبی که سر در می آوری - هی!

حکم می کنی ، توی دلم تییییرررررر ... تا جوخه دیگر، خلاصی ممکن نیست

چقدر خرمگس توی کله ام وول می خورد ... بیا همین جوری رنگم نکن!

من از مونالیزا که کمتر نیستم

فقط از تابلو شدن می ترسم! ))


نفر اول و راوی اصلی همه این پیشنهادات رو رد میکنه و دوباره شروع میکنه به به هم زدن معادلات و از بین بردن ، ریختن ، زدن ، شکستن و ...

حالا هم باید بگم این شعر تموم نشده . این شعر بسته نیست . نتیجه گیری نشده که آهای فلان و بهمان . شعار نداره ، تکلیف تعیین نمیکنه و خلاصه اینکه جریان داره .

 

 

نیم نگاه به نیمی از شِکَر، در تمام صورت های کتاب!!

  

دوره ای بر مجموعه ی شعر« نیمی از صورتت را عاشقم»

 آقای حسین شکربیگی

 

ادامه مطلب را کلیک کنید!



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه شنبه بیستم شهریور 1386 توسط | باران سپید (لیلا مشفق)
قالب وبلاگ