تبليغاتX
اراده گریز از شعر
آهی از سر دلتنگی
Home Email Archive Designer

 

 

 

 ایست!

 

 هیچ صدایی را تا آغاز حرف شاید نباشم
( هواشناسی از باد گلوی من هم خبر دارد،

 از طوفانی که قصد آغوش تو را گرفت )
روی همین الف ازصلیب  تا بی
پدر از من ـــــ بسم الله !!
پاشنه اش را ور برود  که از نفله گی پیراهنم دررررر
( کنترل نامحسوس زنان خیابانی! - جراید )
من راه را به پای خودم بدهکارم
تا کفش هایی که می خواهند بند بند شان

به پای چیزی که از پای تو می پرسند، نرسد
مو یی که از لای حرف بیرون نمی زد شانه ام را گرفت
ولم کن!
پریشان تر از خواب هایم  موئی ندیده ای ؟
( یکی به جای من می نویسد ، هواخوری نداریم !)
طوفانی که از من بلند تر تارم را هی به هم می زند
درخیابان های گیلان . . . کودکی !
نه آقا شما هم می توانید ـــ نمی توانید
جادویی که در بی چراغ می سوزد ،
ازمن، سرش را روی شرط بندی می برد.
( مکالمات تلفن همراه 40 درصد کاهش یافت – جراید )
سر همین جای خودم کله شدم تا فرق خیابان بترکد
دانه دانه از نفس هایم کم می شود ـــآاااااااخ!!
لخت كه ازمادر متولد نشدي

 صلوات نذر لب های تو نیست
این را هم به گوش های این تلویزیون ببند
همراهم از هر کجا که آنتن بدهد به خانه زود است که می خوابیم
انگشتم دارد سر می خورد خودش را انگولک می کند
حالا ببینم روی کدام حرفم نشسته ای که بوی زمستان ندارد؟
( بازسازی دیوار چین– یونسکو ) به ایست لطفا !
از این دیوار تا آن ، هم زمینم را خاک گرفته
هم اینکه نصف النهار از آن طرفش افتاده
حالا اگر باران بیاید بوی من از اینجا هم تکان می خورد
سایه ات هنوز شکل خودم را ندارد ــ کی ؟
روی همین آسمان مشق هایم را  پهن کنم ؟
قدم آهسته می زنم تا از کلاهی که بر سرم دارم دربزند

شبیخون پشت شبیخون!
حالا با این گوش ها، لای دیوار که می بندی ، پاییدنم را درد دارم
تک نرخی شدن از رونق تک جنسه بودن کم نمی کند ؟ می کند !
یکی بیاید دستم را بگیرد آخر ...
حوصله ی تمام کردن این متن را ندارم!

 

****************************************************************

با تشکر و سپاس از  توجهات آقای شاهین شورانی (  جهنم ) که زحمت کشیدن وقت گذاشتن و این مطالب رو برای من کامنت کردن. چون فکر کردم مطالب ایشون زمینه مناسبی رو جهت تعاملات ادبی فراهم می کنه توی متن وبلاگ جاش دادم تا مورد استفاده همه بازدید کنندگان  قرار بگیره.

 

مقدمه –

نمی دونم این کارم درسته یا نه اصلا درست چیه یا غلط چیه ؟ من می خوام کامنت خونی کنم ! نوشتند این شعر چند تا شعره . نوشتن این شعر معنا نداره . نوشتند این شعر دست آخر آدم و گیج می کنه و یا به هم پیوسته نیست . منم می خوام حسب درک خودم چیزی بگم .

ساخت –
من متوجه نشدم دوستان عزیزم که به دفاع از ساخت در شعر حرف می زنن دنبال چیزی هستن که قبل ازاین تحقق یافته و نویسنده موظف به تزئین آن است ؟ یا اینکه نویسنده به نسبت سلایق و زیبایی شناختی اش و یا آنچه ما آن را مناسبات درونی اثر می گوییم دست به خلق می زند ؟
تعریفی که خودم از ساخت دارم تنها در زبان اثر محقق می شود . ساختارشکنی چیزی نیست که به خاطر عدم توانایی نویسنده به ثمر نمی رسد بلکه فرایندی آگاهانه بر عبور از هر سازه ای که بتواند معماری هنری خلاق و زاینده را در تحت سایه اش و در چمبره اش بگیرد
بگویید تا بگویم !
از دیگران فاکتور نیارین این همه ... . برداشت خودتون مهمه باید از زبان شما برخیزد که با ساخت چه می کنید .
ساخت ، فرم ، بافت  و هر آنچه ممکن است باعث سکوت و سکون اثر بشود ، پس از انقراض به ساحت تازه ای مبدل می شود که نه دارای هویت قبلی ست و نه هویت تثبیت شده ای به خود می گیرد که تا حدود نسبتن بالایی در این متن وجود دارد .

معنا –
دانش آموختگان علم کلام و اخلاق و معنا آنقدر حرف به خوردمان داده اند که گمان می کنم آخرین پیامبر به همین جهت آخرین بود که خدا هم پیشتر از این به نصیحت ها و موعظه ها پایان دهد و بشر را  به درک خود واگذارد (نمی دانم شاید این باشد) . ولی بشر که اتم را  می شکافد و در پنهان آن ؛ جوهرش را دست می برد لایق آن است که اطمینان کنید او خود معنایی که باید می گیرد و تا کید من بر این است که معنا ساده ترین راه حل و شاید پس از آن پاک کردن صورت مسئله است ... بعدی ...!!! گیشه ی سینما را دیدی ؟؟؟
این همه فعل و انغعال این همه بده بستان در زبان و شکستن سرودست روایت و خروش و اعتراض و جنب و جوش و هرج و مرج و بی نظمی در شالوده ای جدید قرار گرفت آنوقت چقدر تلاش بیهوده است که منظور مولف رو از معنای کذایی از آن در بکشیم ... یعنی چه ؟

 

زیبایی –
یک اثر هنری از زاویه ی زیبایی شناختی و دریچه ی نگاه ما خوانش می شود . با کدام معیار به نقد نشسته ایم ؟ چرا دائمن در تدارک فاکتور از بعضی نظریه پردازانیم . آنها نظریاتشان را از دل آثار هنری بر کشیدن و بعد به آن عمق و حیات تازه دادند ..... مگه نه ؟
بیایین دست به خلق بزنیم . آفرینشی که ازدل آن نظریات تازه در بیاد ... آفرین
دلم میخواد سرباز صفر بودم
تا دستمو بالا می بردم
جناب سروان به خودش بلرزه
حالاست که سرما از سرمان هم زیادیه
درجه ها رو به کول میکشم
افسانه ای برای سه برادران می نویسم
خوابم برد
بیدار شدم و دیدم ... دیدم ... شما ندیدید ؟ ( شاهین شورانی )

فراروی ــ
چند شعر ؟ با چه تاویلی می گویید . ببینم ! وقتی شما به شعری که تن به قائده نمیده و خودش قائده ی این بازی رو در میاره و بازی می کنه که شما هم ببینین میگید چند شعر ؟
بله این هنر جدید که چند شعر بسازد که باهم سازگار نباشند باعث تاویل های متفاوت می شود . . منم دیدم که دارند از سرو کول هم بالا می روند ! راستی جون من قشنگ نیست ؟

هیجان ــ
آدم تنش می لرزه هی آتیش به گور بعضی ها می ریزد و هیجانی که دارد میل به خواندن دوباره را می افروزد . ما شاالله !

 

سرانجام هیچ یا همه چی؟
تمام نمی شود . جور دیگه ای شروع می شود . ببیین :
.
(حالا اگر باران بیاید بوی من از اینجا هم تکان می خورد
سایه ات هنوز شکل خودم را ندارد ــ کی ؟
روی همین آسمان مشق هایم را پهن کنم ؟
قدم آهسته می زنم تا از کلاهی که بر سرم دارم دربزند
شبیخون پشت شبیخون!
حالا با این گوش ها، لای دیوار که می بندی ، پاییدنم را درد دارم)
.
سرم رو اگه نزنم به مانیتور حتما خل می شم . باور کنید . این وضعیت یعنی نشان دادن حالت سطرها اگرچه به هم پیوستگی ندارند اما من مخاطب رو کاشتن اون وسط که بین اونا بمانم . می مانم که وصل شوند . می روم لای جرزشون تا کلمه شوم برای شعرهایتان.
.
(این را هم به گوش های این تلویزیون ببند
همراهم از هر کجا که آنتن بدهد به خانه زود است که می خوابیم
انگشتم دارد سر می خورد خودش را انگولک می کند
حالا ببینم روی کدام حرفم نشسته ای که بوی زمستان ندارد؟
( بازسازی دیوار چین– یونسکو ) به ایست لطفا !
از این دیوار تا آن ، هم زمینم را خاک گرفته
هم اینکه نصف النهار از آن طرفش افتاده)

دوستان ! واقعا شاعر باید چه کارهایی می کرد که نکرد ؟ مثل اینکه ... باشد واسه ی بعد تر ها ...

یکی بیاید دستم را بگیرد آخر ...
حوصله ی تمام کردن این متن را ندارم!


شاهین شورانی از جهنــــــــــــــم. شب بخیر

 

****************************************************************

 

با تشکر و سپاس از زحمات آقای عارف رمضانی ( باغ آیینه )

سلام
كي بود گفت :« آنجا كه حرف تمام مي شود شعر شروع مي شود» ؟
باران تتمه اي بر اين گزاره مي آ ورد :
هیچ صدایی را تا آغاز حرف شاید نباشم
مي گويد كه قبل آغازيدن حرف ،شعر است كه سخن مي گويد .
دسيبلهاي صداي شعر در ماورا و ما دون دسيبلهاي عادي سخن گفتن است .گوش مخصوص خود را مي خواهد وگرنه يا شنيده نمي شود يا «گيح »مي كند .گوشها را بايد شست ؟!! جور ديگر بايد شنيد !! و به تربيتي نوتر نياز است براي شنيدن و ديدن . مورچه ها صداهايي مي شنوند كه ما نمي شنويم .شايد لازم باشد مورچه شويم !!!
صداهايي كه از اين شعر به گوش مي رسد صداهايي زنانه هستند كه انگار به طور آني در ناخودآگاه شاعر مي جوشند و شنيده مي شوند و بدون آنكه مكث و درنگي روي آنها بشود گذر مي كنند و مي روند .اينجاست كه شعر،خود شاعر مي شود و شاعر روايتگر شعر .من پروسه اي را براي خلق اين شعر متصورم كه طي آن باران عزيز ابتدا به ساكن گوشه اي نشسته و قلمي برداشته و هرصدا و تصويري را كه از درون و بيرونش مي شنيده و مي ديده ، بدون دخل و تصرف روي كاغذ اورده و بعد از مدتي سراغ اين نوشته ها رفته و دستي به سر و روي آنها كشيده و ويرايش و پيرايشش كرده است .
دردهاي شاعر بخشي از اين صداهاست
روی همین الف ازصلیب تا بی پدر از من ـــــ بسم الله !!
به نظرم مي رسد بخشهاي داخل پرانتز عمومن صداهايي ست كه از بيرون در اين خلسه ي شاعرانه به گوش شاعر رسيده است
( کنترل نامحسوس زنان خیابانی! - جراید )
( یکی به جای من می نویسد ، هواخوری نداریم !)
( مکالمات تلفن همراه 40 درصد کاهش یافت – جراید )
( بازسازی دیوار چین– یونسکو )

اين شعر انگار نوعي خودكاوي و خودنويسي شاعر از ناخودآگاهش است .نا خودآگاهي كه همچون همه، ملغمه اي است از دردها و شاديها، دغدغه ها ، نيازها، هوس ها ،ترسها،بيم ها و اميدها... و همه پارا دوكسهايي كه شاعر با آنها كلنجار مي رود . و اين همه سبب مي شود كه متن پراكنده گو به نظر برسد .اما خواستگاه همه از يك جاست ، اندرون شاعر . همين خواستگاه مشترك است كه من را متقاعد مي كند به آن به چشم«يك»متن نگاه كنم . اندروني كه فصل مشتركهايي با اندرون من ‍‍‍ِ‍ انسان معاصر ديگر دارد .من مي توانم خود را به اين متن بسپارم و پروسه اي را كه باران طي كرده طي كنم و خودم را بنويسم :
یکی بیاید دستم را بگیرد آخر ...
حوصله ی تمام کردن این متن را ندارم!

در انتها دوست دارم بعضي سطرها كه از نظر فرم و بعضي هاي ديگر كه از جنبه ي حس آقريني نزد من فوق الغاده بودند را گلچين كنم
روی همین الف ازصلیب تا بی پدر از من ـــــ بسم الله !!
من اين جور خواندم سطر بالا را:
روي همين «الف»از «صليب» تا «B»«پدر» از من -«بسم الله»
مقابله ي الف با B و صليب با بسم الله شايان توجه است .
پریشان تر از خواب هایم موئی ندیده ای ؟
ازمن، سرش را روی شرط بندی می برد.
انگشتم دارد سر می خورد خودش را انگولک می کند
تک نرخی شدن از رونق تک جنسه بودن کم نمی کند ؟ می کند !
همين طور ادامه بدهم ممكن است همه ي شعر را گلچين كنم .
باز هم خواهم خواند و باراني ديگر خواهم شد براي اين متن .
پايدار باشي

 ****************************************************************

با  سپاس و قدر دانی  از آقای احسان مهدیان ( هجوووو ...م )

کمی چاشنی برای حرفهای ما
.
عادت زدگی شاید هنوز هم بزرگترین آفت تاویل و خوانش متون ادبی باشد . گفتم شاید و این احتمال را هم می دهم که سالها این وضعیت ادامه یابد
در مناسبات میان متن و مخاتب صرف نظر از چیزهایی که گفته و شنیده ایم مهمترین آن این است که متن بدلیل برهم زدن نرم همیشگی کلام و نوشتار به گونه ای وحشیانه و رام نشدنی خود را از دسترس دور می کند و این حالت بسیار تعیین کننده ایست و پس از آن وضعیت تازه ی استقرار واژگان است . که گویی نشسته اند ولی می خاهند دوباره دورخیز کنند به همین دلیل وقتی ما با چنین متونی روبرو می شویم گمان می کنیم این کلمات فی المثل جا نیفتادند . و لغزانند . لغزان .
در طبیعت هم همینطور است . انسان دوره صنعت مرتب در حال تولید زباله است و انباشت آن معضل بزرگ انسان معاصر شده و گریبان صنعت مدرن شده را نیز گرفته است . در برابر تمهیدات انسانهای مطیع مدرنیسم و انتشار کود و سم و سیمان و مواد شیمیایی ... ودخل و تصرف بهره کشانه ی شان ، طبیعت بکر زمین در حال انقراض است .
خیلی ساده است که خاصیت طبیعت ، نظمی است در بی نظمی ! به عنوان مثال جنگلهای مصنوعی آنچنان تزئین شده و مرتب چیده شده اند که هرچیزی جای خود قرار دارد واین امنیت بالایی را نوید می دهد که خود موجب بی توجهی انسان به آنچه ساخت می شود . بر عکس طبیعت بکرجنگلها ، با آن درهم ریختگی های خاص وکج و ماوج شدن درختان ساحت عجوبه ای را مورد دید ما قرار میدهد که دقیقا هراسناک خیال بر انگیز ، وحشت آور و به همان اندازه زیبا هستند .

حالا در این چند سطر بخوانید :

.

سر همین جای خودم کله شدم تا فرق خیابان بترکد
دانه دانه از نفس هایم کم می شود ـــآاااااااخ!!
لخت كه ازمادر متولد نشدي
صلوات نذر لب های تو نیست
این را هم به گوش های این تلویزیون ببند
...............
................
...............

همراهم از هر کجا که آنتن بدهد به خانه زود است که می خوابیم
انگشتم دارد سر می خورد خودش را انگولک می کند
حالا ببینم روی کدام حرفم نشسته ای که بوی زمستان ندارد؟
........................................................(بخشی هایی از شعر باران سپید )
.
جای هیچ تعریفی نمی پیچد تا ته مغزم ته بگیرد
این تنم که بر تنم نمی خورد
این لبم که ازلبم افتاده
بربام کدام دام ازکبوتری بنشینم
تا (9) ماه آزگار درشکم ماهی قلاب بیندازم که چی ؟
......................................................( بخشی از شعر فاضل شیرزاد فر )
.
خانه تا بن دندان به مرگ خودش.... کیش !!
از تیر تا کاپیتان بلک تا عاشق برزخم ... بر زخم ؟
زخم خرچنگ که نمک در بهشت می شورید
روی اعصابت فلج شده ا م .... باور کن!
...........................................................( بخشی از شعر راحله حدیدی )
.
توی این لش لش باران هر چه پیدا شد صدا میکنم
نه ، اینجا نیست سر پایینی ، سرم پایین است ولی
قدمهای برنداشته را خط نمی زنم
دستی اگر باز شود کف سرنوشتم اگر شکست خوردنی ام
دریا شدنی را کشتی شدنی تا از دوم ِ سرریز شدنی ام
..................................................( بخشی از یک شعر مهدی کمالی )

 

این عصیان در هم و برهم در واقع همان طبیعت بکر است که اینگونه وحشیانه خود را هم به چالش می کشد و بر عکس عادتهای ما که به غلط شاید در توهم و یک انگاره ی ( نظم ) منظم هستیم در حرکت است .
فارق از عادتهایمان اگر دقیق شویم خود جزئی از این طبیعتیم طبیعتی که انگاره ی نظم گرا آن را به گونه ای دیگر جایگزین نظم دیگر کرده و امروز بر هم خوردن عادتها گویا باعث می شود که فکر میکنیم در بی نظمی این متن ها نمی شود نفس کشید و همین هراس و توهم به نظر خیلی زیباست .
.
حالا جناب آقای رضا افشاری بیا متن را ازمن تحویل بگیر حوصله ی تمام کردنم نیست
.

 

لينك مطلب | سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 4:13 بعد از ظهر / باران سپید |

 

 

  و تواصوا بالصبر . . .

 

سینه در سینه مهتاب افق پیدا بود

تا سحر کار من غمزده  واویلا بود

 

آسمان داشت به این خانه تبسم می کرد

دست در گردن معشوق تکلم می کرد

 

مرگ آمد که به این فاصله پایان بدهد

مرگ شاید که به چشمان شما جان بدهد

 

 سوگ

 

از همه دوستان عزیز و گرامی ای که به هر طریقی مرا در تحمل مصیبت وارده  ( فقدان مرحوم پدر ) صمیمانه  همراهی کردند ، نهایت تشکر را دارم.

و برای همه سلامتی و موفقیت روز افزون آرزومندم.

 

با سپاس خالصانه............................................باران سپید.

 

لينك مطلب | شنبه نهم تیر 1386 ساعت 3:53 بعد از ظهر / باران سپید |

Home | Email | Archive | Designer