از هزار حرف كه لقمه هاي كلاغ هم از قي شدن مي پرسد
از رمانتيكِ گونه هايت كه سر مي خورم ، تا دريا شدن فاصله اي نيست
ازبهشت خدا تا جهنمی پر از حضور ملائك - ترکم نکن!
( بابا – ميخوام بگم اينجا حرفي ازمن نباشه )
لای پنجره ای که تو را راه به راه نشانه ام رفت - برو جانم!
من كه مشقم روی دیواري نوشته تا تقویم شود!
( راديو ها ازخروج اسرائيل حرف نمي زنند - صفورا )
رگبار باران با طعم چشم های بسته و تردید ازاينكه تو هستي ؟
جوخه بوی بوسه می دهد درآخرین اعتراف بر ستوني كه شعرم را بستم
زمین خون بالا می آورد ازگلوي آخر و شايد شام تنها به زينب فكر نميكرد!
با گروهی از الفبای جهان،مثبت یا منفی چه فرق مي كند .
دهنده باشی یا گیرنده، اشکال از فرستنده است ازلي !
ازاين فاصله چشمانم فقط يك خط سياه مي بيند - اعدامم نکن!
این خاک وسوسه هایش را ریخته توی کفش من
لنگ كه می زند انگار سقف روي سرش ريخته باشد
آقاي قاضي : اينجا صندلی پای قضاوتم شكسته
زنده نمی شوم ازهردري كه واردم كني زندگي خود ، مرگ در آستين داشت
از جهنم تا بهشتی که ابلیس دارد- ترکت نمی کنم.
ازاين زاويه تا پاچه ي سگي كه اخلاق نداشت
(معمولا چيزي كه مي بيني ازبيني شماست)
ميخواهم اين كلماتم برقصند مثل زناني كه در قافيه با مولانا
ازهزارتوي كله اي حرف بزنم كه من درآن فقط يك معني دارم – زن
حالا فرستنده هايتان را كوك كنيد تا به وقت انفجار خوابم كنند
( شما شعرهايتان فرق كرده – شما ديگر شاعرانه نمي گويي !)
من فروغ نيستم شما خودتان فروغ باشيد
من اعتراف كرده ام كه مي خواهم ازخودم رد شوم.
