تبليغاتX
اراده گریز از شعر
آهی از سر دلتنگی
Home Email Archive Designer

من ازقيافه اي درهم كه تو ديده مي بندي خالي ام
از هزار حرف كه لقمه هاي كلاغ هم از قي شدن مي پرسد
از رمانتيكِ گونه هايت كه سر مي خورم ، تا دريا شدن فاصله اي نيست
ازبهشت خدا تا جهنمی پر از حضور ملائك - ترکم نکن!
( بابا – ميخوام بگم اينجا حرفي ازمن نباشه )
لای پنجره ای که تو را راه به راه نشانه ام رفت - برو جانم!
من كه مشقم روی دیواري نوشته تا تقویم شود!
( راديو ها ازخروج اسرائيل حرف نمي زنند - صفورا )
رگبار باران با طعم چشم های بسته و تردید ازاينكه تو هستي ؟
جوخه بوی بوسه می دهد درآخرین اعتراف بر ستوني كه شعرم را بستم
زمین خون بالا می آورد ازگلوي آخر و شايد شام تنها به زينب فكر نميكرد!
با گروهی از الفبای جهان،مثبت یا منفی چه فرق مي كند .
دهنده باشی یا گیرنده، اشکال از فرستنده است ازلي !
ازاين فاصله چشمانم فقط يك خط سياه مي بيند - اعدامم نکن!
اعدامم نکن!
 

این خاک وسوسه هایش را ریخته توی کفش من
لنگ كه می زند انگار سقف روي سرش ريخته باشد
آقاي قاضي : اينجا صندلی پای قضاوتم شكسته
زنده نمی شوم ازهردري كه واردم كني زندگي خود ، مرگ در آستين داشت
از جهنم تا بهشتی که ابلیس دارد- ترکت نمی کنم.
ازاين زاويه تا پاچه ي سگي كه اخلاق نداشت
(معمولا چيزي كه مي بيني ازبيني شماست)
ميخواهم اين كلماتم برقصند مثل زناني كه در قافيه با مولانا
ازهزارتوي كله اي حرف بزنم كه من درآن فقط يك معني دارم – زن
حالا فرستنده هايتان را كوك كنيد تا به وقت انفجار خوابم كنند
( شما شعرهايتان فرق كرده – شما ديگر شاعرانه نمي گويي !)
من فروغ نيستم شما خودتان فروغ باشيد
من اعتراف كرده ام كه مي خواهم ازخودم رد شوم.

لينك مطلب | شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 3:5 بعد از ظهر / باران سپید |

 

حوزه ارتعاش هجوم بر هجوم ( احسان مهدیان)

 

*************

مهدی کمالی    -----------     خوانش «دارم مرد می شوم »

 

 برای خوانش یک شعر سه اصل مهم را در نظر میگیریم :

1 _ زبان

2 ــ قالب و سبک

3 _ مضمون

امروزه اینقدر کارهای شبیه هم می خوانیم که از دید من جذابیت و اختلاف یک شعر به مضمون و نوع تفکر شاعر بستگی دارد بعد به چیدمان و دکوراسیون واژه ها و سبک و قالب !

اندیشه های تزریق شده و کهنه در کارهای تکراری و کلیشه ای همانند اتاق دربسته و خاک گرفته ایست که کسی رغبت به داخل شدن به آن را ندارد و مخاطبین از کنار آن عبور    می کنند !

با این تفاسیر اگرچه مهم نیست ولی اگر بخواهیم سبکی برای کارهای باران سپید انتخاب کنیم به کارهای ساختارگرا می رسیم .

جایی که دود آتش چادر دوست خوبم احسان مهدیان از دور پیداست و در حالیکه مولوی می خواند با یک لبخند شما را به نوشیدن یک فنجان چای داغ دعوت می کند .

این به معنای سایه انداختن روی اشعار باران سپید نیست . بسیاری از دوستان از جمله خود من به پیرو موج هجومی که احسان مهدیان راه انداخت به حرکت درآمدیم تا امواج بزرگتری ایجاد کنیم .

از دید من این کار یک کار کاملا عاشقانه است که دقیقا از ابتدا تا انتها مخاطب خود در قالب حکایتی به همراه خود می کشاند :

بوی آب گرفتگی ام که آنش سوزانده برای سینه به سینه فهمیدم

سطری که از یک حکایت عاشقانه حرف می زند . از اشکی که از فراغ می ریزد و تعبیر زیبایش که مانند چکیدن قطره آبی روی آتشی و جز زدن آتش است و فهمیدم ی که اگر فهمیدن بود با معنای کلی خود از زیبایی کار می کاست.

شعر از نقطه ای شروع می شود و پس از طی مسیری دایره وار شاید برخلاف خواست مولفش  باز به همان نقطه می رسد :

سطر اول : صبر نکن! طالع دستهای تو باور می کنند

هشداری که شعر را آغاز می کند . هشداری مبنی بر موافقت ضمنی برای انجامی که نفر دومش در دودلی و شک قرار دارد و این تنها استنباط مولفی است که اینجا حضورش را به وضوح مشاهده می کنید مخاطب خود را فرا می خواند تا دل به ساختاری بسپارد به نام طالع و عدم شکست این تابو نقطه تقابلی ست آشکار با پسا مدرنی که به هیچ جایی بند نیست.


ادامه مطلب
لينك مطلب | شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 10:43 قبل از ظهر / باران سپید |

Home | Email | Archive | Designer