تبليغاتX
اراده گریز از شعر
آهی از سر دلتنگی
Home Email Archive Designer

 

صبر نکن! طالع دستهای تو باور می کنند

این خطوطی را ندیده ام قدیمی ترند تر!

بوی آب گرفتگی ام که آنش سوزانده برای سینه به سینه فهمیدم

اصلا هر جا که دنده هایی ردیف باشد . . .

دربست زندان آقا!

پشت صلیبی که سرخ شدم رگ هایم از جا بیرون می زنند

می شود پشت مولف مرده را از خواب در بیاوریم و سنگ بکاریم

ببینم! دست هایم از تو جلوترند؟

من از تو دست نمی شورد   آب   دیگر از این دریا گذشته

باران ندارد خواب می بینم، بیدارش نکن!

سُر که می خورم برای ایستادن ساعتم که خوابیده

این رود سر درازی دارد

و پایی که این شهر توی کفش تو کرده در جلد یوسف نیست

رود همسایه ام لنگ نیست از پایی که در گچ نکرده ای

می گویم! زمین جایی برای فرود نیست             فوکوس

این قطعنامه دارد صلح ما را به جنگ می رساند، باور کن!

اما من هنوز دکمه هایم را گم نکرده ام

راه یک طرفه دارم به ابر تا برای خودم باران هستم

قطره ای را برای تشنگی کویر آوردم- می فهمی؟

اما این یوسفی که من می شناسم

از تی شرت خوشش می آید پیراهنم را کور کرده

از تن عروسک های پشت ویترین و قهوه

نگفتی که در طالع من مردی قدم می زند!

می زند!

لينك مطلب | پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 11:12 قبل از ظهر / باران سپید |

 

احسان خدا به تو رنج بود

 

به دست های پدرم که پا ندارد

 * عکس از احسان الجیزانی 

لينك مطلب پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 10:46 قبل از ظهر / باران سپید |

 

 

عبوراز دهه هفتاد اجتناب ناپذيراست ! 

 

ارتعاش در موازات شعر امروز

 

احسان مهدیان

 

به بهانه خوانش شعر«عقب تر بايست» نوشتاري ازباران سپيد

 

 

اينكه گفته مي شود شعر دچار بحران است ويااينكه شعر دچاربحران مخاطب است ، من به هر حالتي اين را نميپسندم چراكه باز به اعتقاد من بحران شعر خود شعر است! واساسا«شعر» بحران است - گاه براي خود و گاه براي مخاطب وحتا به زعم من براي مولف !!

 

حالا كه شعر سمت وسوي هجوووومي وانتقادي به خودش ميگيرد بيش از هر جايي وكسي - به خودش هجووووم مي برد !! كه بخشي ازآن مربوط به اتفاقات بينامتنيت است وبخشي اتفاقاتي است كه به خود اثر بر ميگردد به اين صورت كه يك اثر هنري در همان حال كه توليد مي شود نقد مي شود ودرتناقضات درون متن مي شود اينگونه استنباط كرد كه هم زمان با اهرم قدرت ونهاده اي  اقتدارمند و تكنولوژي زدگي مدرنيته با خودش هم درگير است .واين يعني حوزه اي از شعر كه به هيچ قطعيتي تن نميدهد.

ظهور طغياني پديده هايي كه نه در روايت ونه در موضوع هيچ امتداد جاوداني ندارند اما گمان نمي كنم اين همه ديالوگ در درون گفتماني از انگاره هاي معلق بدون پيوستگي باشند .( ممكن است ؟)

اگرچه در محور هم نشيني با تغيير دلالتها ي متعدد ي روبروييم وعمدتا بر تمايزات وتناقضات مي شود تاكيد كرد اما به همين سادگي هم نميشود پيوند عناصر وصورت ساختارروايي اعتراضي  آنرا ناديده انگاشت .

دستم را بگیر !

ولم كن باران!
من خواب هايي كه در تو بريزند، زياد دارم

كسي كه در توام به حبسم بگيرد، حبس مي گيرد
با هوای تازه اي كه آوردي، در من بمیردِ خودم جان دارد.

ازابتدا هيچ راوي مستقلي درجريان اين روايت نيست حالا اگر بشود با تعريفي به اين سامانه روايت گفت ! سامانه اي كه با معيارهايي كه ازپيش داريم كاملا متفاوت است .همه درحال ديالوگ گويي اند اگرچه ديالوگهايي در انگاره اي نسبي ... درهمين سطرها آشوبي از گسست ها و بازيهاي پنهان وپيدا را مي شود عريان كرد وباز ازدرون آن با انگاره اي ازواقعيت تازه روبرو شد كه در تضاد وتناقض با آنچه پيشتر به آن فكركرديم مي شود روبرو شد .

نوعي نگره وزيباي شناختي كه بر تفاوت ها صحه ميگذارد اينجا نمود يافته اند . جنوني كه مي شود متن را به جايي كه درتصورات عقلاني جايگاهي برايش متصور نباشيم بكشاند .

 به همين دليل متن با شخصيتي  كه توصيف پذير باشد ودر عين حال بشود آن را تاانتها همراه كرده با خودش ببرد روبرو نيست .استمرار مدام تخريب قهرمانان وباز آفريني آنان در مسير متن ازويژگي هايي است كه رنج خواننده را درزايشي سخت رقم ميزند .و اين خود دفع مخاطب عام تاثیر گذار است .

*بياييم ازنو بخوانيم وخيال كنيم سطرهاي بالايي نبودند !! واقعا اگر پيش داشته ها را از سطرهاي ايتدايي متن ازخود دوركنيم وهمين جا راآغازاين متن بدانيم اتفاقي خواهد افتاد ؟

 

باور کن!بارانِ بي محلي شده ام به اين كاغذ – همين !
توی اين تاریکی به خيالم سايه ها بزرگترند      ميگردي؟؟

 

متن با شخصيتي كه توصيف پذير باشد ودر عين حال بشود آن را تاانتها ببرد روبرو نيست. استمرار مدام تخريب قهرمانان وباز آفريني آنان در مسير متن ازويژگي هايي است كه رنج خواننده را درزايشي سخت رقم ميزند.                                      

 

همين است كه تفاوت يك اثر پيشرو با مجموعه آثاري كه بالقب هاي گوناگون ازگذشته مانده ويا امروزه بازخواني وبازنويسي مي شود رانشان ميدهد .ازهركجاي اين متن مي شود وارد شد وادامه داد.

 زبان در نهايت قوت درخوانش هاي متعدد ياري ام ميكند تا بيافرينم واين فرايند توليد منشا زيبايي شناختي تفاوتهاست ! نسخه هاي زيادي از نمونه كارهاي دهه هاي گذشته شعرايران وجهان موجود است وهم به لحاظ زبان وروايت وهم به لحاظ ساخت ومحتوا نزديك به هم هستند كه لازم نيست نگران سفرها وبه همراه نبردن آن نوشته ها باشي چون مي تواني در دور ترين نقاط نمونه اي از آنها را پيدا كني و برداري !! اما آنچه وجه تمايز چنين متن هاييست لحن هاي چند وجهي ويا چند نگره ايست كه ازيك سوي در برقراري ثبات ونظم وازسويي بر تخريب آن تلاش دارد .

دست بالای دست تو را کم دارم كه آدم !
من از فاصله بیزارم از پيراهني كه برايت دريده اند
بيرون بزن !

عقب تر بایست!

توجه نكن اصلاً !
اول خزر به بزرگي ام برسد – بعد ...
دنبال گوش - ماهي هايي كه به حرفم بگيرد
در دهانم هياهويي شده، پياده حرفم راطي كردم

 

سكوت ، پاره گي و...  بين سطرها كه به گسست مشهورشده است هم روايت وهم موضوع را دربر گرفته  ودر جريان آن ازيك سو با خود ويرانگري اهريمني وازسويي با تقدس معابي ويژه متن درعمق اتصالاتي كه در پيوند با مخاطب ايجاد ميشود خود شكاف تازه اي راهم ايجاد ميكند وهم به منطق تازه اي مي رسد !! اين فرايند متناقض در درون اثر شرايطي را پيش مي آورد كه نميشود به دريافت قطعي ازآن رسيد :

«در دهانم هياهويي شده، پياده حرفم راطي كردم»

 

 اگر اينگونه ببينيم كه دردهانم هياهو شده به معناي فريادهاييست كه منشاء عقلاني ندارد( چراكه تنها در دهان است) و خود اعتراض بر رفتار مبتني عقلانيت است هيچ كس در اين بازيها وتصادفات و هرج و مرج و... روي حرف خود      نمي ايستد .بازهم انگاره اي از معنا را (به زعم خودم) بر كشيده ام نه معناي نهايي كه بعيد است چنين توهمي هرگز به وقوع بپيوندد !! واين رفتار متفاوت ورفت و برگشتهاي غير متعارف فريب معنا وگريز از موضوعات يكه را دريك روند غير معمول طي مي كند .

با « ستاره هايي كه اجاقشان كور» و دَمشان گرم !

اينكه يعقوب هم به چشم برادري ام افتاده
درچاهي كه نفت بر مي دارد، بر نميدارم

 چند وجهي بودن !

 

چند ريختي با عث تصويرها يي از جنس فضايي شدند . اينكه يعقوب پس از هزاران سال تغيير ماهيت داده واتفاقا اين يعقوب به چاهي كه يوسف افتاده بود اين فريبندگي سرخوشي آور گريز از واقعيتي است كه شايد زمان تاريخي به ما تحميل مي كند وگرنه نفت ازچاهي در مصر؟ چه ارتباطي مي توانند داشته باشند ؟ وچه منطق پذيرفته شده اي را به همراه دارد؟

بدون توجه به پيش داوريهاي رايج در خوانش شعر وادبيات ما واكنشياست به مصرفي شدن دنياي مدرن واين تقابل متن را ازمعنا به موضوعات متعدد مي رساند .وحتا دردرون سطرها با تناقض نمايي هاي متعدد مواجهيم وصداهايي كه هم درحوزه گفتمان قابل بحث است وهم دمكراسي مشرف براين اثر كه در نوع خود بدعتيست قابل گفتن.واضافه بر آن مخاطب خود نميتواند به دريافت سطحي از اثر قناعت كند.

من جغرافیا را از برم

   ببينم اينجا استوا نيست؟

ازهمين جا تا همين جا يك سرو گردن بريده ام
مرزها دارند از هم بالا تر

 آنقدر كه سرم را خم كني هم می روند

 ازطنزآغازين موتيف بالا مي شود چنين استنباط كرد (با « ستاره هايي كه اجاقشان كور» و دَمشان گرم ! ) كه بايك كارعاميانه روبروييم . درحاليكه سطرهاي بعدي به ما خواهند شناساند كه اين هم تنها انگار واره اي بيش نيست .همانگونه كه سطرهاي بعدازآن ...

 

پس آنچه دراين متن بيش از همه به چشم مي خورد چند پارگي تصويري و موضوعيست . وموضوع رانيز به كشف وارتباطي به لحاظ زيبايي شناختي موكول مي كنيم وآنچه مي توان حول محورزبان ازآن ياد كرد .

 

اين متن مجبورم ميكند دوباره براي درك زاويه اي زيبايي شناخت گرايانه به سطرهاي بالايي برگردم .

 

 دست بالای دست تو را کم دارم كه آدم ! / من از فاصله بیزارم از پيراهني كه برايت دريده اند

چقدر تحول با رفت و برگشتهاي زباني دراين 2 سطر مي بينيم كه همچنان قابل كشف ويا توليد باشند؟

اگرما دهه هفتاد را نوعي مقطع نوزايي بناميم دراين فرايند چه بسيار آثاري هستند كه از مناسبات ادبي اين دهه تاثير پذيرفتند همانگونه كه دهه هفتاديها از دوره هاي ماقبل خودشان عبور كردند  عبور ازدهه هفتاد هم اجتناب ناپذير است .

ما دراين دست آثار برخوردهايي به مراتب جلوترازهفتاد بر ميخوريم كه اگر مقايسه ايندوره با دوره هاي قبل كاري ابلهانه است!! درشعررويكرد ابلهانه هم تنها نوعي  رويكرد است كه جاي ترديد هم دارد همانگونه كه رويكردهاي عقلاني ومنطقي آنگونه كه نشان ميدهند در ماهيت وانموده خود مطلق نيستند .

« من از فاصله بيزارم ازپيراهني كه برايت دريده اند »!! جايگاه زيبايي شناختي اينگونه سطرها را چيدمان واژگان در هم نشيني ها وآنچه در محور جانشيني ، خود تعين بخش هستند مي توان باز يابي كرد . بازنگره اي كه تاريخ ، افسانه ، حتا واقعيت هاي تاريخي در بينامتنيت -  بارآوري جديدي به شعر داده اند .

 

آسمانم پشت پنجره جا می خورد در اين پالتوي سرد ومشكي    كي؟
این بیست سوالی را هی کش نده جانم !

 كش در استخوانم بند است

 

اگرچه سه سطر بالايي به لحاظ قوت وقدرت زبان و باردهي( توليد )  به مراتب ازسطحي نازلتربرخوردارند اما سه سطر پاياني با قوتي كه دارند چنين تصوري را از ذهنم پاك ميكند .

من اعتراف می کنم كه اعتراف كرده ام
روزی که به دنیا آمدم مردها آبستن اند!
و زن درچارقدي كه بسته بود آدم مي خريد
.

 

اين پايان بندي ويا جمع بندي چه ارتباطي با آنچه در كليت متن جريان داشت دارد؟ ...!

 

 دقيقا نكته كليدي همين است كه اين متن درتماميت خود هرگز يك مسير مشخص قابل پيش بيني را طي نكرده است تا بتوانيم براي پايان بندي آن سطري مشخص بياوريم. اما يك نيروئ ساكت در ميان سطرها نفس مي كشد كه گويي با ايجاد لايه در بستر متن به اين تناقضات وضعيت تازه اي مي بخشد .يعني به نظر مي رسد گفتماني شكل گرفته دراثر آنگونه كه در ابتدا ونگاه اول اينگونه مي نماياند كه گويي هركدام ساز خودشان را ميزنند نيست! بلكه ضمن قرار گرفتن در يك زنجيره اي مشترك به تفاوت ها دامن مي زند ! اين هم به نظر من آنگونه نيست كه بشود درتاييد آن سري تكان داد .

بل كه خود به فرايندي پارادوكسيكال دامن مي زند .!

       فرايندي كه تفاهم مورد نظر مارا نقض ميكند .واين چه اعترافيست كه تاكيد دوباره بر آن شود ؟ اين با منطق روايي همخواني بيشتري دارد تا مناسبات اعتراف را - واساسا بيش از اعتراف به نوعي اعتراض ميماند تا گرايشان منسوخ شده وابسته به كليساي قرون وسطا يي.

(كليسا وبورژوازي قانون انكـزيسيـون ( تفتيــش عقايــد ) را درقرن سيزدهم تصويب واعمال كردند ).

اينكه گفته مي شود شعر دچار بحران است ويااينكه شعر دچار بحران مخاطب است من ، به هرحال اين را نپسنديدم  چراكه باز به اعتقاد من بحران شعر خود شعر است واساسا شعر بحران است گاه براي خود وگاه براي مخاطب وحتا به زعم من براي مولف !!وگويي شعر بدون بحران هاي گفته شده زاده نخواهد شد . خيلي از شاعران دوره هاي گذشته امروز حرفهاي قشنگي مي زنند كه آبشخور آن كتاب هاي ترجمه است اما همين امروز رجوع به آثارشان مي تواند فاصله عميق آنچه مي گويند وآنچه مي نويسند را بيشتر وبهتر نشان دهد .فاصله اي كه گويا ي محافظه كاري ويا عدم تواناييست درحاليكه هجووووم در اين اثر آنچنان افراطي ،هيجان آور وتيز است كه بي شك هرآنچه در مسير اين گونه آثار قرار گيرد طعمه ي تازه ايست .

رودخانه اي كه درسطح بصورت  آرام درحركت است اما آنچه برهراس ما مي افزايد عدم درك آنچه در لايه هاي ديگرآن ميگذرد .دقيقا اين گونه آثار بدليل برهم زدن همه قراردادادها وپيش داشته ها ، مخاطب را ابتدا خالي كرده وسپس در واقع مخاطب تازه اي خلق ميكند به نظر ترسناك مي آيد كه هميشه ازآن گريزانيم .اصلا ما مي ترسيم به افراطي بودن متهم شويم به نظر من هيچ الزامي نيست كه نويسندگان چنين متون پر هيجاني پست مدرنيست باشند ! چونكه دوره چنين مكتب بازيهايي سالهاست سرآمد ه وديگركسي در حوزه جدي ادبيات حتا روي قبر آنان هم گل نميگذارد .!!! تا چه رسد به ....

اما بازي كردن و ورود به مولفه هايي كه ممكن است در نحله اي جا بگيرند بحث ديگريست .

همانگونه كه نوشتم عبور ازمولفه هاي گذشته ورسيدن به دنياي تازه اجتناب ناپذير است اگرچه الزاما دنياي تازه ي شعر- هميني كه خوانديم ويا گفته ايم نباشد ! عناصر هنر الزاما با نو زايي هويت مي يابند .وحوزه فرهنگ حوزه ي نوزاييست .

وبده بستان هاي زبان دريك اثر( شعر) ويا چيزي به اسم بازيهاي زباني هم در همين فرايند تعريف مي شوند .

واگرگمان بر معنا شناسي باشد هم اين متن چه در جزئي ترين سطرها ، كلمات وچه در كليت خود معنايي را افاده مي كند كه زاييده ي يك تعامل است واگرنه معنا اگربه عنوان موجوديت بيرون متني ، بر متن تحميل شود جزء شعر محسوب نميشود.

روزی که به دنیا آمدم مردها آبستن اند!
و زن درچارقدي كه بسته بود آدم مي خريد.

 

جسارت در نوشتن خودازشاخص هاي اين شعراست كه هم خواندم وخوانش كردم وهم بارها آنرا خواهم خواند .يعني همين تكرار حركت زن گراي شبه فمينيستي در انتها به گونه اي فعال درجريان متن خود را نشان ميداد من دراين قسمت حتا انگيزه هاي اين چنيني را نيز درك كردم اما اين گرايشات تنها در حوزه يكي گفتمانها مطرح شد وهمانگونه كه گفتيم الزاما به معناي خاستگاه فمينيستي نيست .

  البته گرچه دوسطر پاياني را «پايان بندي» شعر به لحاظ ساختاري نميشناسم اما به تنهايي هم شعر قوي وبرآشوبنده ايست . وازآنجا نشانه ها ودلالتها از كاركردهاي اوليه خود خارج شده وبه شاعرانه ترين شكل پيوند خورده است . وتغيير زمان با دو فعل درحالت حال وگذشته استمراري نوشته شد ، تكنيك زيبايي است كه به نوعي باعث مشاركت مخاطب براي قرائت هاي متعدد مي شود .

ازنويسنده اين متن سپاسگزارم و برايش موفقيت آرزو ميكنم.

 

22 / 9 / 85  – احسان مهديان

*******************

با تشکر از زحمات بی دریغ ایشان و آرزوی موفقیت ها یبیشتر.

لينك مطلب | شنبه نهم دی 1385 ساعت 2:7 بعد از ظهر / باران سپید |

Home | Email | Archive | Designer