تبليغاتX
اراده گریز از شعر
آهی از سر دلتنگی
Home Email Archive Designer

 

دستم را بگیر !

ولم كن باران!
من خواب هايي كه در تو بريزند، زياد دارم
كسي كه در توام به حبسم بگيرد، حبس مي گيرد
با هوای تازه اي كه آوردي، در من بمیردِ خودم جان دارد.
باور کن!بارانِ بي محلي شده ام به اين كاغذ – همين !
توی اين تاریکی به خيالم سايه ها بزرگترند

                                                 ميگردي؟؟
دست بالای دست تو را کم دارم كه آدم !
من از فاصله بیزارم از پيراهني كه برايت دريده اند
بيرون بزن !

عقب تر بایست!

توجه نكن اصلاً !
اول خزر به بزرگي ام برسد – بعد ...
دنبال گوش - ماهي هايي كه به حرفم بگيرد
در دهانم هياهويي شده، پياده حرفم راطي كردم
با « ستاره هايي كه اجاقشان كور» و دَمشان گرم !
اينكه يعقوب هم به چشم برادري ام افتاده
درچاهي كه نفت بر مي دارد، بر نميدارم
من جغرافیا را از برم

-         ببينم اينجا استوا نيست؟

ازهمين جا تا همين جا يك سرو گردن بريده ام
مرزها دارند از هم بالا تر

 آنقدر كه سرم را خم كني هم می روند
آسمانم پشت پنجره جا می خورد در اين پالتوي سرد ومشكي

كي؟
این بیست سوالی را هی کش نده جانم !

 كش در استخوانم بند است
من اعتراف می کنم كه اعتراف كرده ام
روزی که به دنیا آمدم مردها آبستن اند!
و زن درچارقدي كه بسته بود آدم مي خريد
.

 

 

-------------------------------------

 وبلاگhttp://hazin-lahiji.blogfa.com    

 

ویژه انجمن شعر و ادب حزین لاهیجی به بهانه همایش شعر جوان افتتاح شد

لينك مطلب | یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 8:15 قبل از ظهر / باران سپید |

زبانم لکنت گریه می کند.

وقتی موج ها خبر دارند

زندگی با شاخ خوشبختی را می شکند.

بوق اشغال یعنی بوق سگ

پاچه ام را بگیر! سکوت می کنم.

آخر نیایش گناه ندارد        دارد

آسمان میریزد.

لکنت به سلول هایم سرایت می کند.

درهای پشت سرم خمیازه می کشند

باید به خوابم برسم.

نمی رسم  هم باشد

شریان های تو تا من نیشتر می زند.

من هیچ رودی را به دریا نداده ام

چگونه دریای تو به کویر م یکسویه است؟

پشتم به پشتت، گرم می شوم.

گوشی دیگر مکالمه ندارد!

 

لينك مطلب | یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 2:34 بعد از ظهر / باران سپید |

 

هی پرسه می زنی توی سرم

و اتاقم گیج می رود.

انعکاس آینه ها می شود تو!

شکلک در می آوری میشود من!

به دل نگیر

هذیانم روی مدار 40 درجه سیر می کند

تا خدا

و می خندد

به من که چقدر شبیه تو است.

 

10 ضربه ساعت

ده،

    ده،

        ده

و دلتنگیهایم آویزان عقربه ها می شود.

خودم را گم می کنم

و هی توی رگ هایم

دنبال ژنی می گردم که برساندم

به آب،

به خاک،

به تعفن،

به عشق ]؟؟؟ !!! [

و شاید به من

به تو!!!

کروموزوم هایم را می شمرم

1-2-3- ... – 45- 46-47

؟؟

47؟؟

من از کدام تیره و قبیله ام مگر؟

سه گانگی 21 امین جفت

 نژادم را می رساند به دیوانه های خانه پدری!

حالا نسبت ام با تو چه می شود؟

 

من که سر در نمی آورم

همین که چشم هایم نمی تواند

ستاره ها را رصد کند و اتم های ترا

کافیست

تا فراموش شوم لای خاطره های خیس .

*

این 47 امین کروموزوم

عاشق شده

من کاره ای نیستم!

 

لينك مطلب یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 2:31 بعد از ظهر / باران سپید |

Home | Email | Archive | Designer