تبليغاتX
اراده گریز از شعر

اراده گریز از شعر

زبانم لکنت گریه می کند.

وقتی موج ها خبر دارند

زندگی با شاخ خوشبختی را می شکند.

بوق اشغال یعنی بوق سگ

پاچه ام را بگیر! سکوت می کنم.

آخر نیایش گناه ندارد        دارد

آسمان میریزد.

لکنت به سلول هایم سرایت می کند.

درهای پشت سرم خمیازه می کشند

باید به خوابم برسم.

نمی رسم  هم باشد

شریان های تو تا من نیشتر می زند.

من هیچ رودی را به دریا نداده ام

چگونه دریای تو به کویر م یکسویه است؟

پشتم به پشتت، گرم می شوم.

گوشی دیگر مکالمه ندارد!

 

ارسال در تاريخ یکشنبه پنجم آذر 1385 توسط | باران سپید (لیلا مشفق)
قالب وبلاگ