دستم را بگیر !
ولم كن باران!
من خواب هايي كه در تو بريزند، زياد دارم
كسي كه در توام به حبسم بگيرد، حبس مي گيرد
با هوای تازه اي كه آوردي، در من بمیردِ خودم جان دارد.
باور کن!بارانِ بي محلي شده ام به اين كاغذ – همين !
توی اين تاریکی به خيالم سايه ها بزرگترند
ميگردي؟؟
دست بالای دست تو را کم دارم كه آدم !
من از فاصله بیزارم از پيراهني كه برايت دريده اند
بيرون بزن !
عقب تر بایست!
توجه نكن اصلاً !
اول خزر به بزرگي ام برسد – بعد ...
دنبال گوش - ماهي هايي كه به حرفم بگيرد
در دهانم هياهويي شده، پياده حرفم راطي كردم
با « ستاره هايي كه اجاقشان كور» و دَمشان گرم !
اينكه يعقوب هم به چشم برادري ام افتاده
درچاهي كه نفت بر مي دارد، بر نميدارم
من جغرافیا را از برم
- ببينم اينجا استوا نيست؟
ازهمين جا تا همين جا يك سرو گردن بريده ام
مرزها دارند از هم بالا تر
آنقدر كه سرم را خم كني هم می روند
آسمانم پشت پنجره جا می خورد در اين پالتوي سرد ومشكي
كي؟
این بیست سوالی را هی کش نده جانم !
كش در استخوانم بند است
من اعتراف می کنم كه اعتراف كرده ام
روزی که به دنیا آمدم مردها آبستن اند!
و زن درچارقدي كه بسته بود آدم مي خريد.
-------------------------------------
وبلاگhttp://hazin-lahiji.blogfa.com
ویژه انجمن شعر و ادب حزین لاهیجی به بهانه همایش شعر جوان افتتاح شد

