تبليغاتX
اراده گریز از شعر
آهی از سر دلتنگی
Home Email Archive Designer

 

«من می توانم » یعنی همین؟

قلم برداری و

بکشی روی تک تک مشق شب هایت

بعد

پاهایت را دراز کنی و

گوش های ما را؟

به این سادگی نمی شود آقا!

ما هنوز به رسیدن خواب های کالمان ایمان داریم

و تو ،

که غبار مرغ های یک پا را

ریختی توی ریه های عشق

خیال کردی

سر در سازمان ملل یادمان رفته؟

بعد نشستی و هی ساختمان ها را فرو کردی

توی دل آسمان

و گیتار دادی دست آنها

که  نمی دانم دخترند یا پسر؟

و آنقدر  از برج دو قلو گفتی

که یاد بچه های صدیقه افتادم!

توی همین خوابها بودی انگار

که برای مناره جنبان جفت ساختی و

اسمش را گذاشتی میلاد!

من گلایه ندارم آقا!

او هم که هنوز رنگ آسمانش

طعم غبار و رایحه سیر میدهد

گلایه ای ندارد ] ؟ [

فقط گاهگاهی از خیالم می گذرد

-          « شاید خیلی نازک – آبی شده ؟!»

و تو بلند، بلند می خندی.

حالا اگر تمام آینه ها هم سر به سرم بگذارند

خواب های پنهانی ام را با تو قسمت نمی کنم

آخر این روزها

مشقهای شبت

از باطل شدن نمی ترسند.

 

لينك مطلب | شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 10:31 قبل از ظهر / باران سپید |

 

جنگل، جنگل درخت توی سرم سبز می شود

باد موهایم را می کشد

-          دلم را ...

فردا روز سختی است

این را باغبان ذکر می گفت

تبر همه حواسش را زد به ریشه من

حالا پائیز بیاید یا نه

هیزم هیچ جهنمی نمی شوم.

از حافظه جهان پاک شده ام       نشده ام

بیا دوباره غسلم بده

و مناره را بکوب توی سرم

چیزی عوض نمی شود ، می شود؟

می خواهم بخوابم

کسی خواب نمی فروشد

مادر قصه هایش را مفت می دهد به کودکیم

میراثی که هر شب دوره اش می کنم

چه اشکالی دارد تاریخ را خر بزنم

تاریخ من قوم ماد و ساسانی ندارد

هر چه بلد است بازی های کودکانه است

شمردن دزدکی ستاره ها...

 

بگذار ستاره ات باشم

مرا هم می شمری؟

 

لينك مطلب | شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 8:43 قبل از ظهر / باران سپید |

 

تهوع، از دیواره های مغزم نشت می کند

همه آرزوهای ام را

بالا می آورم

دستم را

که پتک شود روی آخرین دلخوشی ها.

دلت را ایمیل می کنی

برای پیوند ؟

من که دریچه هایم بسته است

و هیچ گرمائی خوابم را نمی پراکند.

سرمائی که جا خوش کرده توی جیب پالتوام

زمستان قبل را مرور می کند

پاکتی پر از چاشنی های زندگی

و پیاده رو،

          پیاده رو،

                    پیاده رو...

حالا اینجا ام،

کنار همه بی خوابی های شبانه

با دردی بو گرفته

و آسمانی که دیگر دلم را نمی لرزاند.

زندگی مال کدام ماست؟

تو،

     با سفارش های دم به دم چای

من ،

با خطوط شکسته پیشانی و حسرت کلمه

و این آخرها کمی امید.

*

هندسه من نااقلیدسی شده است

ابعاد خانه جوابم نمی دهند!
لينك مطلب | پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 9:51 قبل از ظهر / باران سپید |

 

من که چیزی نبوده ام

جر نطفه ای که سال های دور

پدرم، به مادرم داد.

تازه از آن قبل ترها هم

می گویند

گلی بیش نبوده ام.

حالا از ترکیب گل و خونابه

چه توقعی دارید؟

وقتی می نویسم

می گویند :

- نوستالوژی ست

- طرح است

و هزار کوفت وزهر مار دیگر...

وقتی نمی نویسم

انگار خناق گرفته ام.

و من هی دلم می خواهد بنویسم:

«در زندگی زخمهائی ست که مثل خوره . . . »

 

روحم را ول کنم

روی سطرهای این کاغذهای مچاله

 دراز به دراز می شود

و همه خودش را آفتاب می دهد!!!

شاید این روزها زیاد مست کرده

با شعرهای وبلاگ های نمیدانم که . . .

اما هرچه که هست

ته ته ته دلش حسودیش می شود

به همه آن روزهائی که می توانست.

روزی که قهر کرد با سپید بانوی شعر

فکر نمی کرد دوباره هوائیش شود...

اما حالا ،

چقدر خالی نفس می کشد

و چقدر خالی قلم می زند...

این روزها

ابرهای سپید باران ندارد!

 

-----

با عرض پوزش از همه دوستانی که به پستهای قبلی سر زدند و با معذرت از عزیزانی که هنوز موفق به اضافه کردن لینکشون نشدم . در اسرع وقت از شرمندگیتون در میام.

لينك مطلب | پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 9:50 قبل از ظهر / باران سپید |

 

 بادبادک ها حرفی ندارند که ترا هوا کنند

آیا تو هم حرفی نداری؟؟!!!                            (؟)

لينك مطلب | چهارشنبه دهم آبان 1385 ساعت 9:35 قبل از ظهر / باران سپید |

 

زمین می خورم

و اسمم می رود توی لیست زمین خواران

و همین روزها دفنم می کنند.

به کرم های خاکی که می رسم

دستم رو می شود

آخر سال هاست

هی خودم را می تکانم

و باورم شده

سرم ،تا همیشه

روی بالش پر

خواب می رود.

 

زمین می خورم

و استخوان اجدادم توی گلویم  . . .

فردا روزنامه ها تیتر می شوند:

زمین خواری ، زمین گیر شد!!!!

 

لينك مطلب | چهارشنبه دهم آبان 1385 ساعت 9:32 قبل از ظهر / باران سپید |

Home | Email | Archive | Designer