تبليغاتX
اراده گریز از شعر

اراده گریز از شعر
 

«من می توانم » یعنی همین؟

قلم برداری و

بکشی روی تک تک مشق شب هایت

بعد

پاهایت را دراز کنی و

گوش های ما را؟

به این سادگی نمی شود آقا!

ما هنوز به رسیدن خواب های کالمان ایمان داریم

و تو ،

که غبار مرغ های یک پا را

ریختی توی ریه های عشق

خیال کردی

سر در سازمان ملل یادمان رفته؟

بعد نشستی و هی ساختمان ها را فرو کردی

توی دل آسمان

و گیتار دادی دست آنها

که  نمی دانم دخترند یا پسر؟

و آنقدر  از برج دو قلو گفتی

که یاد بچه های صدیقه افتادم!

توی همین خوابها بودی انگار

که برای مناره جنبان جفت ساختی و

اسمش را گذاشتی میلاد!

من گلایه ندارم آقا!

او هم که هنوز رنگ آسمانش

طعم غبار و رایحه سیر میدهد

گلایه ای ندارد ] ؟ [

فقط گاهگاهی از خیالم می گذرد

-          « شاید خیلی نازک – آبی شده ؟!»

و تو بلند، بلند می خندی.

حالا اگر تمام آینه ها هم سر به سرم بگذارند

خواب های پنهانی ام را با تو قسمت نمی کنم

آخر این روزها

مشقهای شبت

از باطل شدن نمی ترسند.

 

ارسال در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان 1385 توسط | باران سپید (لیلا مشفق)
قالب وبلاگ