

|

از وقتی شعر رو شناختم و توی مجامع ادبی مختلف شرکت کردم و مقاله های مختلفی رو خوندم،تمام تلاشم رو به کار گرفتم که خودم رو از پاره ای از این کشمکش ها دور نگه دارم.اما به تازگی با یه سری مقاله برخورد کردم که دوباره من رو یاد همون سوالات گذشته انداخت.
آیا واقعا این الفاظ ، این دعواهای آوانگارد و مدرن و پست مدرن هیچ دردی رو دوا می کنه؟یا روز به روز به غربت شعر اضافه می کنه؟
گاهی نمی دونم بعضی از صاحب نظرهای ادبیات امروز دنبال چی هستن؟! گاهی به نظر می رسه که خیلی هاشون نظرات شخصی خودشون رو، پشت این که دنبال تحول و انقلاب در شعر هستن پنهان کردن...
البته من مخالف به روز شدن شعر نیستم و خیلی از خوندن شعرهای امروزی خوشم میاد و لذت می برم اما فکر می کنم انقلاب باید در اندیشه رخ بده و اگه اندیشه رشد کنه مسلما کلامی نافذ و ماندگار شکل می گیره. و وقتی این پدیده اتفاق بیافته دیگه چه اهمیتی داره که اون شعر مدرنه یا پسا مدرن ...
آیا زمانی که مشاهیر ما اون تحولات رو توی شعر خلق کردن به این همه دغدغه ها و دعواها فکر می کردن؟
آیا اونها در پی ایجاد تحول بودن؟ من که گمان نمی کنم.
به نظر من اونا فقط حرفهائی رو که از ضمیر دلشون بر می خاست در قالب کلامی که از عمق دانششون نشات می گرفت در می آمیختن و شعری که باید در دل می نشست پدید می اومد.
تصور نمی کنم اون موقع جدالی سر مکاتب و سبکها جریان داشت... یا من خیلی بی اطلاعم.
مهم اینه که شعر آدم رو به یک کشف و شهود برسونه.
مهم اینه که آدم با یک شعر، به یک دریچه تازه از شناخت برسه.
مهم اینه که آدم در شعر غرق بشه. دریای عمیقی باشه از تجربیات که برای همه محسوس نیست.
همین و همین...
**
پ.ن. - لازمه بگم من نه کارشناسم نه صاحب نظر فقط از چیزی حزف زدم که مدت ها آزارم میداد. دوست دارم اگه کسی هست که میتونه برای من لزوم این دعواها رو اثبات کنه و من رو از جهل در بیاره . همت کنه و این لطف رو از من دریغ نکنه.
P با نگاهت دیگران را متر نکن!
P وقتی دلت سوخت، مراقب باش دودش در چشم کسی نرود!
P از خودت که می گذری، به خیلی چیزها رسیده ای!
P گاهی اوفات برای خودت هم دستی تکان بده!
P خوشبختی خود توئی، در آئینه دیگران مجو!
P مادر ، گره ته تسبیح است.
P سری که درد نمی کند، به چه دردی می خورد؟
علی درویشانی
خودم را تقسیم میکنم
هر تکه را می کوبم روی دیوار
نگاه می کنم
همه من
یعنی این تکه پاره ها؟ ...
- بیخود به خودتان فشار نیاورید
از بین این کلمات چیزی دستگیرتان نمی شود
من سالهاست دیگر حرف قابل فهمی نمی زنم... –
همیشه این باد بی موقع میوزد توی شعرم
حالا همه تکه هایم . . .
- خودتان آخر قصه را حدس بزنید ! ؟ -
.
.
.
از راه می رسد
با سبدی پر از لبخند و تکه هائی از من
و چه دردناک
سعی می کند این پازل فرسوده را . . .
تمام می شوم.
این پازل
یک قطعه
همیشه کم دارد؟؟؟!!!
دودكش هاي اين حوالي كليساندارند.
وقتي در توان تسليم شدن نباشي
چه فرق دارد شماره را معكوس بخواني يا معكوس
جنگ ازديوار شهر كمانه كرد و...
به فلب من نشستي !
دل و دماغ اين نفس كه منتظر شماره اي نبود
بي من دراستخوان مردي كه امپراتورمغزخودش نيست
باوركن اگراز در بيرون بزني يا ازاين بيرون به در
اينجا كه دعوا سر لحاف نيست
چشمهايت چه بيدار باشي چه باز بمانند
خوابيدن هم خواب هاي ديگري درچنته دارد
چه براي من ببيند چه براي من ببيند
وقتي چيزي نديدي حتما چيزي نديدي ها؟
كسي مرا نمي شناسد اما تا آخر پياده رو هستم
مردي كه دندانش را عاريه گاز مي زد گاز مي زد
زني كه برايم چشم و ابرو نازك ميكند آرايشگر نبود
سنگ بزرگي كه هيچ علامتي نداشت
درآغوش خاكِ گرفته اي
تخت افتاده است
اصلا جز «غزل » فكرديگري نمي شود كرد !؟!
ازراه مي رسي و...
متاسفانه من ؛ راست گفتم!
تو كه در دوستت دارم شريك من هستي
چه دراين قيافه باشم
چه در آينه موهايت را بشماري
آمدي ؛ پا روي دلم پهن كردي
ديگر پس كشيدن از بازي بيرون است.
حالا به اندازه ي پايت شدم
وگرنه ياتودير كردي ويا من خيلي زود رسيدم .!
احسان مهدیان
حالا برخواسته ام!
چه ها می بينم؟
چه دنيايی است!چه زمينی چه آسمانی....!
ديگر زمينی نيست و همه آسمان است !
هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد ....
چه آسمانهايی!
به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنايی اميد ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنايی انس به پاکی شکوه زيبا و مهربان دوست داشتن...!
چه می گويم؟
چه می گويم؟
کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شويد ای کلمات ! از چه سخن می گو ييد؟
و من اکنون در آستانه دنيايی ايستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنياي خورشيد و خاک و زندگی به چشمم می آ يد سکوت است و بس....
دکتر شریعتی

و باز از راه رسید ، تنها فصل نور .
بوی رحمت، بوی خلوص، بوی عشق و صدای ربنـــــــــــــــــــــا .
( با عرض پوزش از استفاده بدون اجازه از این تصویر )..

و باز از راه رسید ، شاه فصل سال های من.
بوی کیف، بوی کتابهای نو، بوی شادی های ناب...
و حالا آه . . .
