دنبال می کنم
رد پاهای خودم را
شاید برسم به همه جا مانده هایم!

|
دنبال می کنم
رد پاهای خودم را
شاید برسم به همه جا مانده هایم!
هر شب می نشست توی اتاقش و خیره می شد به آینه... یادش نمی آمد این غبار آینه است که روزها پاکش نکرده، یا غبار چهره خودش!!!!
اما دیگر برایش فرقی نمی کرد. مهم این بود که یک کوهبار روی شانه اش سنگینی می کرد و یک بغض کهنه ته چشمانش تاب می خورد.
حالا عادت کرده بود ساکت باشد و دیگر برای فرار از خودش دنبال دستاویز نگردد. انگار مدت هاست منتظر است. اما منتظر چه؟ ...
شاید سال های قبل منتظر یک اتفاق بزرگ که دوباره او را برگرداند به همه سال های خوش زندگیش اما این روزها به چیز غریبی می اندیشید. گویا بریده بود از خودش و زندگیش. دیگر چیزی او را دلگرم نمی کرد. همه چیزهای جدی و شوخی زندگی برایش بی اهمیت شده بود و فقط می خواست که بگذرد. . .
حتی به این فکر نمی کرد که دارد چه بلائی سرش می آید! قبلا به غم ها و شادی هایش اهمیت می داد اما این روزها فقط به زمان فکر می کرد که دارد می رود و اصلا مهم نبود!
دلگرمی های زندگی را فراموش کرده بود و حتی دلسردی ها را. این خنثی شدن داشت کار دستش می داد و او فقط و فقط گاه گاهی می ترسید از خودش!
.
.
.
شاید اگر بغضش را وا می کرد می توانست از دستش خودش خلاص شود . اما اشک هم مدت ها بود به سراغش نمی آمد.
خودش می گفت : " شاید من سال هاست از حافظه زمین پاک شده ام و فقط این جسم من است که دارد از حق دیگران نفس می کشد ..."
راست می گفت . دیگر زندگی چیزی برای او نداشت . و او فقط داشت توی دلش به همه خوبی ها و بدی ها می خندید . او سایه ای شده بود از خودش!
آسمان بار امانت
نتوانست کشید ...

خورشید که می رفت بخوابد
هنوز حرفی برای گفتن داشت
و من سراسیمه از لای بوته های چای
دویدم توی زندگی،
که شاید جای خالی دلت را تعارفم کنی
- انگار نه انگار
هیچ اتفاقی ترا بیدار نمی کند
این را از کودکی می دانستم
با دهن کجی های خاک آلوده پسکوچه ها
همیشه دوست داشتی گرگ باشی
و ویرانه ای برای پنهان شدنم نبود
انگشت ها بی پناهیم را می خندیدند.
**
خورشید می خوابد.
حرف ها ناگفته می ماند.
و شب از حادثه می گذرد.
انگشتها کوتاهند
و پنجره ای نیست تا تلنگری
بند بند تنم را باد می برد
هیچ حادثه ای ترا تکان نمی دهد
حالا ،
پشت تلی از خاک
-انگار نه انگار...
زمستان ۸۱