سالهاست
سر روی شانه اش میگذارم و
گریه می کنم
- شعر را می گویم.
و آدمک های درونم
پشت به پشت
خواب دیده اند
که لای مچالگی کاغذهای خط خطی
دفن شده ام.
حالا
که هیچکس نمی پرسد
پشت آفرین کدام دیکته شب
خنده ام را جا گذاشته ام،
دیگر چرا
دلم را به اشتیاق نگاهی امن
سگ بدوانم؟!
خسته ام،
و احساسم
همین قدر دستش می رسد
که روی اعصاب آدم ها راه برود!
چقدر دلم . . .
می خواهد!
خیلی مانده تا بدانی
همان ابتدای هفت سالگی
لبهایم را جا گذاشته ام
و دیگر
« تا هیچ کجای هیچ کجا
توان خندیدنم نیست » . . . تابستان 85
