تبليغاتX
اراده گریز از شعر
آهی از سر دلتنگی
Home Email Archive Designer

 

سالهاست

سر روی شانه اش میگذارم و

گریه می کنم

               - شعر را می گویم.

و آدمک های درونم

پشت به پشت

خواب دیده اند

که لای مچالگی کاغذهای خط خطی

دفن شده ام.

 

حالا

که هیچکس نمی پرسد

پشت آفرین کدام دیکته شب

خنده ام را جا گذاشته ام،

دیگر چرا

دلم را به اشتیاق نگاهی امن

سگ بدوانم؟!

 

خسته ام،

و احساسم

همین قدر دستش می رسد

که روی اعصاب آدم ها راه برود!

چقدر دلم  . . .

می خواهد!

 

خیلی مانده تا بدانی

همان ابتدای هفت سالگی

لبهایم را جا گذاشته ام

و دیگر

« تا هیچ کجای هیچ کجا

توان خندیدنم نیست » . . .          تابستان 85

 

لينك مطلب | شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 9:18 قبل از ظهر / باران سپید |

Home | Email | Archive | Designer