من به سوی تو باز نخواهم گشت.تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند.
شب های اندوهبار تو از من و تصویر پروانه ها خالیست.
هلیا، برای خندیدن زمانی ست بی حصار و گریزا
سگهای خانگی ، مرز میان آشنائی و بیگانگی هستند.
واژه ها در من ماندند، در من مذاب شدند و درآن سرمای زندگی سوز ، واژه ها در وجود من بستند.
التماس شکوه زندگی را فرو می ریزد. تمنا بودن را بی رنگ می کند و آنچه از هر استغاثه به جا می ماند ندامت است.
میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است.آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوئیم و یا ایشان به ما .آنها با ما چای می خورند، می گویند و می خندند. « شما» را به « تو» ،« تو » را به هیچ بدل می کنند. آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو ریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ . سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ چون نوشیدن یک فنجان چای سرد کم رنج است.
باید ایشان را در آن لحظه دردناک باز شناسی . باید که وجودت در میان توده مواج وجودشان معدوم شود. باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان « هرگز از یاد نخواهم برد » بروید.آنگاه دستی تو را از فنا باز نخواهد خرید، دستی که فریاد می کشد.من! من! من! و نگاهی که تکرار می کند. من!
از یاد مران که اینگونه شناسائی ها بیشتر از عداوت، انسان را خاک می کند. بگذار که در میان حصار گذشتها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزدیکترین کسان خویش، آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو می آیند بشور!
در آن طلا که محک طلب می کند شک است، شک ، چیزی به جا نمی گذارد. مهر آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ، ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد. عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت، باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد.
نادر ابراهیمی