تبليغاتX
اراده گریز از شعر
آهی از سر دلتنگی
Home Email Archive Designer

اندیشه هایم را می جوند

علفهای هرزی که زیر پاهایم سبز شده اند

و من زخمی

قلبی که به تیر نشسته  است.

خون می چکد

از سرانگشتهایم

وقتی که پائیز

تکرارم می کند.

یادم می آید

همین چند برگ باقی مانده

از سرشانه هایم

شاید زندگی بدهد

به دخترک 7 ساله

کودکی.

من بی چراغ

من بی آفتاب

من . . .

حصار، حصار سکون.

باور کنید زبان گفتن شما ،

من نیستم!

                                             بهار 85

لينك مطلب | سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 1:11 قبل از ظهر / باران سپید |

تمام کودکیم

چروک افتاده زیر چشمانت

که سرمه می کشیدی آنها را

روزی که تمام دنیا یکجا

در نگاهت آرام می گرفت

 

آن روز

که پیراهن پریان را

از روی قامت تو می دوختند

آن روز

که خود را

در ظهر پس کوچه های بلوغت جا گذاشتی

با یک « آری».

از نو بشمار

ما شش نفریم

و تو همیشه فقط تا پنج شمرده ای

روزی هزار بار دویده ای

تمام مسافت زمین را

برای رسیدن به آرزوهای دیگران

                           آه . . .

نگران نباش

شب زود می خوابم و خواب های خوب می بینم

قول می دهم

روزها که تنهایی

به خانه ای فکر کن بدون آشپزخانه

مقابل آینه بایست

تو همان دختری ؟!

که ایستاده رو به روی روزهای بی خیالی

یا نشسته بر بی خیالی روز ها؟!

. . .

آرزوهایت را به کدام باد دادی؟

 

<

تاریخ من

تو را تکرار نخواهد کرد

من عاشق می شوم

من به تمام آرزوهایم خواهم رسید

حتی اگر تمام کودکان روی زمین

فرزندان من باشند

حتی اگر مردان زمینی

مرا با انگشت به هم نشان دهند.

 

<

 مادر

من انتقام تو را

از تمام آرزوهای دنیا

خواهم گرفت!

 

فائزه شاکری

لينك مطلب | سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 1:1 قبل از ظهر / باران سپید |

از گذرگاه احساست

 بالا می روم

تا تشنه شنیدنم شوی

چشم

گوش

دل

نه

روحت را در دست هایم بگذار

تا پرواز شوم.

در این خیال آسمانی

نقطه چین

اندیشه ام را لال می کند

ومن

می ترسم

« از هجوم نابهنگام لکنت و گریه » !

حوالی دلتنگی هایم

خط می کشی

تا انتهای جنون

و من پیچیده لابه لای الفاظ موهوم

انتظار می کشم

تا روحت در دستهایم . . .

                                                                         بهار ۸۵

لينك مطلب | سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 ساعت 1:16 قبل از ظهر / باران سپید |

 

اینک انتظار فرسایش زندگی ست.باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگوئی. زمین ها گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.

 

 

هر آشنائی تازه اندوهی تازه است . .  . مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان . هر سلام ، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست.

 

یک مرد عشق را پاس می دارد. یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد. آنچه فدا کردنی ست فدا می کند.آنچه شکستنی ست ، می شکند و  آنچه  را که تحمل سوز است تحمل می کند. اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدائی نمی رود.

 

درد تن ، درد روح را سبک تر می کند.

 

روزهای جمعه طولانی ، بیهوده  و نفرت انگیز است. اما من روزها را چون سکه های طلا در خواب ، گم کرده ام!

 

چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست. ذلت ، رایگان ترین هدیه هر پناهگاه ست که می توان جست.

 

زمان جاودانه بودن همه چیز را نفی می کند و پوسیدگی بر هر آنچه پنهان شده است دست می یابد و لفسوس به جا می ماند.

 

برای دوست داشتن هر نفس زندگی ، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو ، خراب کردن هر چیز کهنه را .و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.

 

می توان به سوی رهائی گریخت ، اما بازگشت به سوی اسارت نابخشودنی ست.

 

امکان برهمه چیز دست می یابد. امکان فرمانروای نیرومندترین سپاهیان است که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرد ه اند. هر مغلوبی تنها به امکان میاندیشد و آن را نفرین می کند. هر فاتحی در درئن خویش ستایشگر بی ریای امکان است. امکان نی آفریند و خراب می کند. دروازه های هر امکان ، انتخاب را محدود کرده است. بسا که « خواستن » از تمام امکانات گدائی می کند، اما من آن را دوست می دارم که به التماس نیالوده باشد.

 

تحمل تنهائی از گدائی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدائی همه شادی ها. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.

 

بگذار انتظار    بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.

 

ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم.

 

                                                           نادر ابراهیمی

 

 

لينك مطلب | سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 ساعت 1:12 قبل از ظهر / باران سپید |

به مسافر با وبلاگ

http://www.lahoot.blogfa.com

معلم  پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گزد پنهان بود

ولی اخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم میکردند

وان یکی در گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد

برای اینکه بی خود های هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تسا وی های جبری را نشان می داد

با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت:

یک با یک برابر  است.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید بپاخیزد

به آرامی سخن سرداد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است!

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید:

اگر یک یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری بود

و او با پوز خندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود؟

و آنکه قلبی  پاک و دستی فاقد زر داشت پائین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود؟

وان سیه چرده که می نالید پائین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخوران از کجا اماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست!

خسرو گلسرخی

لينك مطلب | جمعه نوزدهم خرداد 1385 ساعت 1:2 قبل از ظهر / باران سپید |

 

دستی میان دشنه و دیوار است

دستی میان دشنه و دل نیست

از پله ها

فرود وی آئیم

اینک بدون پا

. . .

لیلای من همیشه پشت پنجره می خوابد

و خوب می داند

که من سپیده دمان

بدون دست می آیم

و یارای گشودن پنجره با من نیست

. . .

خسرو گلسرخی

لينك مطلب | جمعه نوزدهم خرداد 1385 ساعت 0:56 قبل از ظهر / باران سپید |

 

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

از فکر این که قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی

بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

از این که با تمام پس انداز عمر خود

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه ام برف می نشست

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود

رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر کنار جو گذر عمر دید و من

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

سید مهدی نقبائی

لينك مطلب | سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 11:57 بعد از ظهر / باران سپید |

 

 شب ها وقتی خنکای نسیم یک اتفاق به  مشامت می رسد،  یادت می آید همیشه مادر     می گفت در شب، انعکاس همه پدیده ها جلوه  بارزتزی دارد و تو آن موقع حرفش را اگر چه می فهمیدی ولی درک نمی کردی !

حالا وقتی ساعت ها می نشینی و به سکوت پر از کلام این تاریکی می اندیشی و اصلا یادت نمی آید که باید بخوابی، مثل او توی دلت می گویی در شب . . .

چقدر خاموشی همه این ثانیه ها روی دلت سنگینی می کند و چقدر حس می کنی با این دنیای معمولی غریبه ای و چقدر باید بدوی تا به جائی که می خواهی برسی !!!

من حقیقت تمام هستی را لای همین شب های پر از نور پیدا کرده ام . نوری که سال ها  پیش بر دلم می تابید وحالا چقدر دور است !!

من چقدر مبتلا شده ام ، مبتلای روز مرگی و چقدر دلم می خواهد دچار شوم ، دچار . . .

زمان زیادی  طول کشید تا یاد بگیرم باید فراموش کنم . یاد بگیرم که حساسیت ها  را تقلیل دهم . باد بگیرم که در هر چیزی دنبال ردپائی از  « آنچه من میخواهم» نگردم و . . .

اما لا به لای همین اتفاق،  یادم رفت که باید روحم را حفظ کنم. باید مواظب همه آموخته هایم باشم . باید به ایمانم بیاندیشم و . . .

من فقط به رهائی خودم فکر کردم . رهائی از همه کشمکشهای درونی . رهائی از همه زخم هائی که روحم را می خراشید  اما فراموش کردم که بعضی از این جدال ها را باید حفظ کنم تا روحم را بتکاند و هر از گاهی از خواب یکنواختی و روزمره شدن بیدارم کند .

اما این روزها د ارم خودم را پیدا می کنم. یادم آمده که اگر کمی حس زیبا شناختیم را تقویت کنم . اگر کمی همدردی را چاشنی لحظاتم کنم . اگر دوست بدارم و اگر فقط به او بیاندیشم  و یادم بماند که چقدر دوستم داشته و دارد . اگر فراموش نکنم که فقط  او برایم ماندنی ست و تنها و تنها اوست که راه را نشانم می دهد .دیگر آنقدر از خودم دور نمی شوم که دلم برا ی خودم تنگ شود .

حالا به یاد آورده ام که کلید همه درها سالها در دستهایم بود و من غافل بودم.

 

لينك مطلب | سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 1:7 قبل از ظهر / باران سپید |

Home | Email | Archive | Designer