به مسافر با وبلاگ
http://www.lahoot.blogfa.com
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گزد پنهان بود
ولی اخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم میکردند
وان یکی در گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد
برای اینکه بی خود های هو می کرد و با آن شور بی پایان،
تسا وی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت:
یک با یک برابر است.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد
به آرامی سخن سرداد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:
اگر یک یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری بود
و او با پوز خندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود؟
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پائین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود؟
وان سیه چرده که می نالید پائین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخوران از کجا اماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست!
خسرو گلسرخی