اندیشه هایم را می جوند
علفهای هرزی که زیر پاهایم سبز شده اند
و من زخمی
قلبی که به تیر نشسته است.
خون می چکد
از سرانگشتهایم
وقتی که پائیز
تکرارم می کند.
یادم می آید
همین چند برگ باقی مانده
از سرشانه هایم
شاید زندگی بدهد
به دخترک 7 ساله
کودکی.
من بی چراغ
من بی آفتاب
من . . .
حصار، حصار سکون.
باور کنید زبان گفتن شما ،
من نیستم!
بهار 85
ارسال در تاريخ سه شنبه سی ام خرداد 1385 توسط | باران سپید (لیلا مشفق)

