تبليغاتX
اراده گریز از شعر

اراده گریز از شعر

 

آسمان تمام دلواپسی من بود

وقتی به دنیا آمدم و هی رنگ عوض کرد

زمین زیر پایم می جنبید

ومن خیال می کردم

دنیا یعنی گهواره کودکی .

زندگی که بزرگ شد

همه نداشته هایم کم امدند

و دستهای آسمان را پس زدم

همین قدر یادم هست

که اتاق دور سرم چرخید

افتادم

لای کاغذهای مچاله شده خط خطی

و نشئگی را نشخوار کردم1

 

حالا دیگر زمین روی شانه های من است

و جاده ها درون سینه من

و عابرانی که از من می  گذرند

گویا

این منم

با قلبی

پر از تابلوهای پارک ممنوع !

 

زمستان 84

 

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 توسط | باران سپید (لیلا مشفق)
قالب وبلاگ