آسمان تمام دلواپسی من بود
وقتی به دنیا آمدم و هی رنگ عوض کرد
زمین زیر پایم می جنبید
ومن خیال می کردم
دنیا یعنی گهواره کودکی .
زندگی که بزرگ شد
همه نداشته هایم کم امدند
و دستهای آسمان را پس زدم
همین قدر یادم هست
که اتاق دور سرم چرخید
افتادم
لای کاغذهای مچاله شده خط خطی
و نشئگی را نشخوار کردم1
حالا دیگر زمین روی شانه های من است
و جاده ها درون سینه من
و عابرانی که از من می گذرند
گویا
این منم
با قلبی
پر از تابلوهای پارک ممنوع !
زمستان 84
ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 توسط | باران سپید (لیلا مشفق)

