پنجره ها
دست هایشان به آسمان نرسید
و شب ،
پشت پلک هاشان جا خوش کرد.
اتوبوس ،
ایستگاه را نفهمید
و پیچ آخر را خمیازه کشید!
بعدها فهمیدم
چنازه ای که هیچوقت پیدا نشد
من بودم !
زمستان 79

|
پنجره ها
دست هایشان به آسمان نرسید
و شب ،
پشت پلک هاشان جا خوش کرد.
اتوبوس ،
ایستگاه را نفهمید
و پیچ آخر را خمیازه کشید!
بعدها فهمیدم
چنازه ای که هیچوقت پیدا نشد
من بودم !
زمستان 79
گفتم
از این حا که منم
چیدن تکه ای از آسمان کاری ندارد
فقط کافیست دستم را دراز کنم و . . .
حالا دوست دارم بدوم
دست هایم را به کوه بزنم و
تند برگردم
تا ادعا کنم « نجات یافته » ام !
اما ،
دو راهی ها به یادم می آورند
کبرای تصمیم هایم
- سال هاست
لای کتاب های کودکی جا مانده
و مادری نیست که بگوید
برای جبران دیروز وقت هست!
*
من
هنوز برای چیدن آسمان
روی نوک پاهایم بلند می شوم! پائیز۷۹
این بازی هم تمام می شود
و من
تا اخر دنیا « گرگ » می مانم و
تو ،
در پناه فراموشی گم می شوی.
حالا،
سال هاست
من و این درخت های کنار خیابان بی عابر
این پا و آن پا می کنیم
تا بغض پنجره های رو به غروب بشکند
و تو ،
نمی دانم
از پشت کدام جمله نمی آیم
دست آخرین شهاب نیفتاده را بگیری
که آرزوهامان کور نشود.
باور کن
اگر نیائی
چشم هایم را چال می کنم
تا از این همه باران نمک
دل علف های هرز هم بخشکد و . . .
*
حالا باور کرده ام که تو
- از اول
هم بازی من نبوده ای!!
تابستان 79
سلام ،
یادت هست
نشستی کنار همین ثانیه های پا در هوا
که بگوئی ،
نمی شود ستاره ها را به آینه باران چشم هایم بخوانی.
که بگوئی ،
هنوز پشت هر بار خوابیدن خورشید
دلت کوچیدن را بهانه می کند.
بهانه هایت ،
بوی پاشنه های ور کشیده می دادند
که دلتنگی ام را فراموش کردم
تا گریز ،
لبخند لب هایت شود.
حالا،
گلایه هایت را آه می کشم
و چشم هایم
برای گریه کردن
شانه هایی به وسعت شهر می خواهند.
**
این نامه را هم ،
به زردترین صندوق خیابان می سپرم
و خوب می دانم
مثل تمبرهای همین نامه های برگشتی
باطل شده ام!
تابستان – 79
این آخرها تا می نوانست قد کشید
وهی ،
آجر روی آجرش گذاشت
که یعنی چیزی به دیوار شدنش نمانده است.
و لج کرد
با همه عقربه هائی که دنبال فرداها می دویدند.
پشت هر پنجره که رسید
با پرده ها فلسفه بافت
که نمی شود آدم ها را ساده شناخت
و سر دلتنگی غروب ها شرط بست
که بیش از همه ،
به شکستن نوک مدادش
در اول دفتر عشق
بخندد!
خیال می کرد
می تواند ماه را در لیوان آب سر بکشد
تا ثابت کند
دیوانه ها هم می توانند!
انگار می خواست باور کنیم
این آخرها شاعر شده بود! ![]()
بهار 79
به اینه ها نگاه که می کنم
داشته ها و نداشته هایم مرور می شود
و یادم می آید
مشق های شب قبلم را ننوشته ام
هربار،
به سر سطر که می رسم
چرتم می گیرد
و آنقدر کج و کعوله می شوم
که . . .
بر آینه دست که می کشم
بر مشق های همیشه ام خط می خورد
من ،
باطل می شوم!
بهار 79