دل تنگی هایت را بسپار به پنجره ای که نیست
قاصدک ها،
زخمی سیم های خاردار شده اند
که پیامی از خورشید نمی رسد!!! زمستان 78
****
به ماه رمضان
آه زنبیلی ندارم
و همین روزهاست
که میوه خدا برسد! زمستان-78

|
دل تنگی هایت را بسپار به پنجره ای که نیست
قاصدک ها،
زخمی سیم های خاردار شده اند
که پیامی از خورشید نمی رسد!!! زمستان 78
****
به ماه رمضان
آه زنبیلی ندارم
و همین روزهاست
که میوه خدا برسد! زمستان-78
من سردم است
و عریانی ام در باد می لرزد
یعنی ،
سلول هایم
تخدیر شدن را فراموش کرده اند.
آن دخترکی
که چهارده سالگی اش را
پشت پیچ اولین کوچه جا گذاشت
من بودم
که انگشت ها
قلب پشت عریانی اش را می خندیدند.
من سردم است
و بر بالای تلی از خاک
که تو پشت آن بودی
زبان پائیز را فهمیدم.
اما هنوز نمی دانم
چرا وقت رفتنت حتی دست نتکاندی! زمستان-۷۸
کودک که بودم
بر مدار مربعی قالی چنان دور میزدم
که پاهایم
از حاشیه ها بیرون نرود
و هی،
نقش گلها را تا هیچ کجا دنبال می کردم
حالا،
با مدار زمین چرخ می زنم
و مواظبم ،
پاهایم از زندگی بیرون نزند.
انگار همه ذرات در من برای چرخیدن آفریده شده اند
***
یکی آن سوی آسمان ها گندم می خورد
و مادر زمین مرا پس می اندازد.
دنیا ،
آسیاب همیشه گردان خداست
و گندم آن یکی هنوز آرد نشده است. زمستان-۷۸
نشستم
بر نیمکت به خواب رفته پارک
و برگی که می رقصید
در دستهای من مرد
عنکبوت ها،
لای انگشت هایم لانه کردند
و خورشید
که آفتاب گردان چشم های تو بود
هرگز،
طلوع نکرد.
ما،
بیهوده
در امتداد جاده ای که به نقطه چین می رسد
رفتن را تجربه می کنیم.
« نجات دهنده
] سال هاست [
در خاک خفته است » * زمستان-78
* فروغ فرخزاد
کوچک بودم
پای همین تخته سیاه
که هر چه سعی می کردم
به زور دستم می رسید
که بنویسم « آب »
که بنویسم « نان»
حالا ،
دستم به آنسوی هر تخته سیاهی می رسد
اما ،
هر چه می نویسم « آب »
هر چه می نویسم « نان»
رونق هیچ تخته سیاهی نمی شود
من،
کوچکتر شده ام! زمستان-78
جاده ها با من راه می روند
وما که همیشه ها را دویده ایم
هیچگاه به هم نرسیده ایم
انگار،
در دلهایمان سراب روئیده است.
حالا،
آنقدر طولانی شده ام
که جاده ها ،
خستگی بالا می آورند و
هی،
سنگ زیر پاهایم می دوانند
که زمین بخورم.
و نمی دانند ،
سال هاست پاهایم طاول بسته است
و فقط خجالت می کشم بگویم
اگر سایه ای پیدا کنم
حتما ،
می ایستم! پائیز-۷۸
آنقدر « من » در من روئیده است
که جنگلی شده ام از خودم
و نشانی ام را باد
تا گورهای تازه می برد.
جمعه ها،
برای مرده ها روز سختی ست
این را آخرین زنده گفته بود
ومن ،
به جمعه های « من » هایم فکر می کنم! پائیز-۷۸
این روزها،
آینه ها هم دروغ می گویند
و هی موهای سپیدم را به رخم می کشند
که یعنی پیر شده ام
و باور نم کنند،
روحم در کودکی ها جا مانده است.
با یک بغل هفت سالگی
هنوز هم هر شب
مادرم را گریه می کنم
و پدر می گوید
او به جائی رفته که برنمی گردد
دلم می خواهد
با بچه های همسالم
در خانه هائی از چادر نماز گلدار
زندگی بزرگترها را
فقط بازی کنم
وکسی باور نم کند. پائیز-۷۸
گفتند :
بزرگ می شوی و دستت به همه ستاره ها می رسد
و من،
هی بزرگ شدم
و دیوار شد بین من وآسمان
که دیگر صدایم به خودم نرسید
حالا ،
خواب می بینم
کویر- کویر ستاره فرو می ریزد
و دست هایم . . .
باید پشت کودکیم
مشتی آب می ریختم
شاید بر می گشت ! تابستان -۷۸
می خواهم بروم
از زادگاه تو
که همه آدم هایش نام ترا دارند
دنبال دردهای سرگردانی
که قلبی پناهشان نیست
حالا، که همه لیلاهای در من
مجنون ترا آه می کشند
می خواهم بروم اما
جاده ها باقدم هایم غریبی می کنند
« من پبش نمی روم »*
من ،
فرو می روم » تابستان-۷۸
* فروغ فرخزاد
غروب ها ،
پشت شنجره ای پیر
انگار،
همه جهان را دویده ای
تا به این دریچه تنگ برسی
دریچه ای که با پرده ها غریبی می کند.
این انتظار،
سهم دیرین توست
وقتی پوستین کهنه ات را قسمت می کنی.
حالا ،
خوب می دانم
آفتاب لب بام
یعنی چه؟! تابستان-۷۸
و . . .
همه درهای بسته
با اتفاق تو
باز می شوند
وقتی « گلسرخی لبانت را پرتاب می کند »*
من
با یک بوسه شعرت
تمام می شوم. تابستان-۷۸
* احمد شاملو
حالا،
که قد کشیده ای تا آسمان
و بر پلک های من پرسه می زنی
با چکمه های سنگی
دیگر ،
صدای پاورچین آمدن هیچ سایه ای به گوش نمی رسد
انگار ،
همه دل های پشت پنجره پوسیده اند.
در روزهائی که بارها « من » را دار می زنم
با رسائی فریاد ماسیده در گلو
دریغ ها،
سنگ دست کودکی می شوند
که هی شیشه هایم را می شکند
و من یاد می گیرم
« ایستاده بمیرم » *
با شیوع تنهائی
راه می افتم
می روم
شاید،
به دنبال ماهی های سیاه کوچکی
که دریا را آه می کشند. تابستان-۷۸
* خسرو گلسرخی
های مردم،
بهانه شعر شده اید
یا گواه ناتوانی من!
که دست هایم چون سفره شما خالی ست
حالا که با شما
هی می نویسم و خط می زنم.
آخر کدام شعر
گوشه سفره تان
شکم هایتان را سیر کرده است؟
دیگر بقال کوچه هم،
ورق پاره های مرا به نان خشکی نمی خرد! تابستان-78
روزگاری چوپان ها کتاب ارث می بردند
و ما بره های خاموش
حالا بره ها فریاد که می زنند
چوپان ها گرگ می شوند! تابستان-78
زنگ می زند.
زنگ،
می ز- ند!
گوشی را بر می دارم
فوت می کند
انگار این روزها آدم ها
حرفی برای گفتن ندارند!!!! تابستان-78
دلم،
لا به لای پرده های باد برده
پرواز می کند
و اگر باران نمی گرفت
هیچگاه پریدن را نمی فهمیدم
و آسمانم تنگ نمی شد
حالا
که هی هوا ابری می شود
پائیز را تکرار می کنم
و این همه شوق کوچ
نفسم را بریده است
که شاید
نوبت رفتنم برسد
این است که زرد می بینم و
زرد می شنوم
پرده ها ،
از باد که رها می شوند
دلم می افتد و می فهمم
دیریست از فصل کوچ جا مانده ام بهار-78
جمعه ها ،
که این همه دست های سیمانی بلند می شوند
هیچ دری انگار گشوده نمی شود.
پشت این درهای بسته
دست هائی که محبت سرد
در جعبه های فلزی می ریزند
بی رونقند.
در ازدحام قلب های سنگی
فاصله،
هیاهوی روشنی ست
که سایه درد را کمرنگ می کند
و ما،
آدم های کاغذی
لا به لای سنگ ها پوسیده ایم
و لاشه مان را
سال هاست
دست های سیمانی تشیع کرده اند. زمستان-77
این روزها
ریشه های گسترده در من
خاکم را خالی می کنند از قوت های چند ساله
و انگار،
هزار موریانه درخت هایم را می جوند
در طغیان آفت ها،
به اصل نهائی بودن می رسم
به اصل فرو ریختن و زیستن
این همه اتفاق،
بی هیچ قراردادی رشد می کنند
برای اثبات هرزگی لحظه های ساختن
که شکستن مداوم اصل رسیدن است
و من ،
با تنی بدبو،
روشنائی را رد تاریکی دنبال می کنم! زمستان-77
دیگر در اندیشه هایم
اصول هفت گانه زندگی ، به هم نمی رسند
و رد و قبول اشیاء
در ازدحام هیاهوی تاریکی
در نطفه می میرد.
د ر آغوش متهم من
و در همهمه شک هایم
بهت شبزده ای شکل می گیرد
که هر شب
در اندیشه ام
هزار- هزار بادبادک ولگرد به هوا می روند و
صبح
لاشه هایشان
بر سیم های خشک زمان پیچ و تاب می خورند
- بی هیچ دریغ و اشکی
و تنها در من آیه ای مشکوک می ماند
که تو قاتل بادبادکم های بی تقصیری! زمستان-۷۷
من که هیچگاه نفهمیده ام چه بوده ام
جز تکرر همیشه دردها
فریادگر نفرینی که بی صدا
در من ،
شکل می گیرد
آینه ها
بیگانگی را تصویر می کنند
و من ،
طرحی می شوم مبهم با چشمهائی مه آلود
اینجا ،
نه من ،
نه تو،
که تمام زوجهای نشسته بر نیمکت
تکثیر بی رویه تنهایی اند
و ما
غریبه ترین آدم های آشنا! پائیز - ۷۷
جمعه ها ،
آه که می کشم
یعنی نیامده است
و همچنان چشم هایم
فرش می شود. پائیز-۷۷
آنسوتر
پشت درختان سیب
چنان ایستاده ای
انگار هیچ دستی به این سو نمی خواندت
و خوب می دانی
پشت سر همه پل ها شکسته است
گویا
همیشگی هایت از ثانیه ها پیشی گرفته است
که بین ماندن و رفتن در جا می زنی.
گفتم ،
اگر دست هایت را دراز کنی و
دلت را تعارف کنی
بین ما پل می شود. پائیز-۷۷
از آن روز نخست
که آدمی،
هوس تب آلوده خود را به گندمی فرو نشاند
و ننگ گناه ابدی
بی گناهی مان را به طناب دار آویخت
کتاب آفرینش
با وارثان قابیل گشوده شد
که چنگیزها
با دستانی خونین زاده شدند. پائیز-۷۷
چرا اسارت ماهی قرمز ،
میان تنگی تنگ ،
همیشه رونق عید و بهار و هفت سین است؟!
که یادمان رفته ،
- صمد
به ماهی سیاه کوچک رود
دریا را می آموخت. پائیز-۷۷
غبار شادی بی دغدغه کودکی را
سپیدی موهایت نشانه ام نشد
و با سوک رفتنت ،
از خفتنگاه چند سالگی
هراز ساله برخاستم
و تنهائی،
تنهائی،
تنهائی
تصنیف مکرر نفرینی شد
که همواره مر ا به خویش می خواند.
تو ان سرو همیشه سبز
چگونه خزان را میزبان شدی
و با سرایش غزل سفر
آینه را گریاندی و
من،
هنوز روایت یک حکایتم
حکایت دریغ دیروز
و تنهائی امروز
بی تو
غریبه با نگاه خویش
و وامانده از چرکتاب بودن
یله،
درزیر هجوم رگبار . . .
خاطره ،
یاد یا فراموشی ،
کدام یک؟ زمستان- 76