تبليغاتX
اراده گریز از شعر

اراده گریز از شعر

 

من از این شعر روانی ترم که اینجا بمانم.

حتی وقتی ابرها را با آخرین لقمه ی دسر بجوم

به پای این صندلی نمی چسبانمت .... باران بگیرد.

لعنت به هر چه تاریکی! ریکی یا هر که پشت به این حرم  ...

صبح دروغ قشنگی ست ، وقتی پشت کردن از این هم راحت تر !

دستت نمی رود که بنویسی هنوز تا زنگ این ساعت وقت هست.

)  از حضورتان ممنونم استاد! )

تا دسته در آستین این حادثه خوش خوشانت  شده که هی!؟

و اینبار ( آه ای فیلم های چشم نازک آبدار ! )

خفه شدم از کله ای که با بوی این رنگ ها ترنج می زند.

کمر کمر از شلاق پاریس گل می ریزد

استفراغ همیشه علت بروز خودش نیست ( تا شما چه بالا بیاورید از این شعار )

برج های نیویورک سال هاست به ابرها هم تجاوز می کنند

کسی نمی گوید ما هم پرنده ایم

چشم چراغ های خاموش روشن! خاموش! روشن!

لوس آنجلس باید برای شهرآورد جمیله و ...  

برود به حال بازار سیاه دل بلرزاند!

(شرف که ندارید آزاده باشید لطفا! نیشخند!)

اصلا دنیا دهکده ی کوچکی ست  که هر کس خر خودش را هی کند

( من از فردیت حرفی نمی زنم تا شما روزنامه فردا را بخوانید )

ببین انگشت هایم از دیوار چین بیرون زده ! ( من پطرس نیستم)

( آخ، باز هم چین! )

نترس باران! به این چین عادت کن تا پیری خیلی دور نیست.

هنوز جنگ پا به ماه بود

خاکریز کشیدی پشت عینکم

تا برای گوش های این در  بگو مگو ئی جفت و جور  نشود.

نمی خواهم به هیچ کلمه ای آنقدر که در این سطرها بریزم فکر کنی.

حتی وقتی از تو می زنم

حرف توی سطرهایم سنگین ترم می کشد .

حالا که عقربه ها موهایم را با این همه ابر می بافند

تو چرا از باریدن خسته شدی؟ ها؟

تو هم که برای هر کفشی دهن باز می کنی

کمی آبروداری کن زمین عزیز! تا چرخت بچرخد.

 

 

در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط | باران سپید (لیلا مشفق)
قالب وبلاگ