این روزها چشم هایم با کوله پشتی صورتی و کتانی 24 لی لی کنان تابستان را به بی قراری های دل چسب پائیز می برد و طمع کودکیم با من می جنگد ... شاید این ابتدای یک شیزوفرنی خفیف است!!!
خودت را جمع کن! ...
من که به جنگ با خودم معتادترم.
در سینه هوائی نیست صرف خودم کنم
و آب دارد از هاون انگشت ها
چکه
چکه
چکه
به ناودان این ارکستر که ناکوک ترم می کند.
تا جائی رخت به این سطرها می بندم
که جای خالی ام خفه ات کند.
من برای این حرف ها خیلی کوچکم لیلا !
ببین، از چین چین های دامنم پیدا نیست؟
آمده بودم فقط بغضی بترکانم ...
این مادرم
و این هم قابله !
مسئولیت اشک های شما هم پای خودتان
چشم که قابلی نداشت!
آخر تلویزیون که حرفی ندارد
خشک، خشک به ریشم بسته
وقتی چانه برای این مشت اصلاح کردنی نیست.
بگذار سجاده پای این سفره بایستد ... پس چرا اذون نمی گن؟
دیگر به التماس این خط های روشن هم
سر از زخم هایم نمی کَنَم .
آمده بودم فقط بغضی بترکانم ... ترکاندم.
می خواهی چشم هایت به اعتبار این عینک ...
( ــ سی تی اسکن لازم نیست ، چاپش کنید. )
سرم را کردم توی آخور این تقویم ،
که روزها از نشخوار هر روزه ام بالا می کشد
دیوارهای این خانه عجیب به خواب هایم زده اند
و شاید بیخود به سستی این تارها آویزانم.
یکی این کرکره را پائین بکشد لطفا.
امید، بازگشتنی نیست.
کنگره تخصصی ادبیات معاصر - شالی


